عشق جغرافیای خاصی ندارد
زمانی در کلبه ی ویران شده
وبعضی اوقات
درمیان کاخ بزرگ وباشکوهی
درسرمای زمستان
درپیاده رو خیابانی
که چای راباعشق می نوشند
سید حسن نبی پور
درختان سربه فلک کشیده
جاده های مه گرفته
شمال ایران
دلتنگم می کند
برای آفتابی
که درسایه اش
باعشق قدم می زدم
وخاطرات کلبه ی جنگلی
راکه درحصارآغوش
وهرم نفس هایت
وجودم را مست ومدهوش می کند
مرورمی کنم
وغبطه می خورم به ایامی که گذشت
سید حسن نبی پور
پاییز فصل جدایی
موقع باران پاییزی بیادت بی اختیار اشک میریزم
شبهای بی تو خزانیست بی رحم و طولانی
عمریست خنده بر لبانم خفته
دیریست شادی درونم آرمیده
در کوچه پس کوچه های مه الود شهر تورا میجویم ولی باران را پایانی نیست
کاویانی علی
تو رنگ زرد خورشیدی روی بوم سیاه من
منم رنگ سیاه و تو نشستی روبه روی من
تو شاید رنگ سبز باشی شبیه یک طبیعت یا
تو شاید رنگ آبیی مثه دریا و آسمان ها
ولی من رنگ بی رنگم
یا شاید رنگ مشکی
منم زهر سیاه و تو میدی رنگی به زشتیم
تورو میبینم و انگار همه دنیا وایمیسته
همه غمهامو شستی تو
تویی بهترین فرشته
تو رنگ نور هستی و منم مجذوب زیباییت
دوتا چشم قشنگ و زرد
بمونی تا ابد کافیست
عالیه رنجبر