دل داده حلاوت چشد از حال دلِ خون
شکاکِ در این شاکله از دایره بیرون
مشمولِ شبیخونِ شبِِ چشمِ شراری
لیلی صفتم، ملتفت از فطرت مجنون
افشانِ پریشانِ به هنگامه باران
پاشیده به نقش شب ماهِ ترِ جیحون
آرامشِ جان بر دل دیوانه حرامست
اشکم به بسامد بسر اندازه ی مارون
در کشمکش عقل و دل و کسوتِ بر باد
آرش نکشیده به کمان وسعتِ محزون
مانند پلنگی به شکارِ دل مهتاب
جَستم به سیه چالِ فلک، مُردم و مدفون
در ساحل قوسِ لبِ ترغیب به شیرین
خسرانِ عطش گشتم و شالودهِ هامون
در بُتکده ی چشم تبربارِ به احرام
مومن شدم از شیوه ی دیدارِ دگرگون
سیب است و در این جاذبه آغوش زمینم
این قاعده مرسوم و منم تابع قانون
عادل پورنادعلی
کافرِ چَشمِ تو در شیعه ترین شهرِ جهان
سرِ سجّاده به مستی بِنشَست از یادَت
این تضاد عاقبتِ عشقِ نهان است دِلا
که چنین مستی و درماندگی از غم دادَت
سعیده تفضّلی نیک
چون آب حیاتی و شراب، مرا تسکینی
چون افیونی با حال خراب مرا تسکینی
چون شهدی و شکر نوش، مرا تسکینی
چون جام شراب ارغوانی مرا تسکینی
چون مخدری، خواب یا بیدار مرا تسکینی
چون غم برسد به جان یا عذاب مرا تسکینی
چون نوشدارو، بعد مرگ سهراب مرا تسکینی
چون گوهر و لعل و طلایی ناب مرا تسکینی
چون جان منی جان دلم، جان مرا تسکینی
چون روح منی، روحِ به جانم، مرا تسکینی
چون عمر گرانم، همه عمرم تو مرا تسکینی
چون دُری و من مسکین، ای دُر مرا تسکینی
چون عشقی من عاشق،ای عشق مرا تسکینی
چون خون به رگ هایم، تو قلب مرا تسکینی
چون روح به جسم،حیاتی ودرد مرا تسکینی
چون مرا مرگ آید، باز ای جان تومرا تسکینی
رویا جلیل توانا
مکاشفه تو رویدادبزرگی بود
ومن همچنان درکنار رمانس های دنیا
باچشمهایی تهی
زخمهای عمیق عشق را نگاه میکنم
فراموش نکن
که من آمدم و تونبودی
توآمدی و من نبودم
اصلا یک وضع عجیبی بود
باران می آمد
و پاییزی شلوغ خاطراتم را هاشور می زد
من بی تو
بی نام شده بودم
بی تو
بی کلام شده بودم
می فهمی
اما
صدایی در باران تکرار می کرد
پرنده بازمی گردد
پرنده بازمی گردد
پرنده نمردنی است
ومن
دلشوره هارا برداشتم وبه آب ریختم
اماباز
تنهایی از سقف چکه می کرد
این روزها
همه چیز مسری شده است
حتی آه
آه
آه
وزمستان مارا به تناقض گویی گرفتار کرده بود
جیغ عشق ضمیرناخود آگاهمان را پریشان کرده
یادم هست گفته بودی
آدم بدون عشق کم کم می پوسد و میمیرد
وعشق شعاع بلندی دارد
ومرثیه ایی پراز تشویش است
باید از دنیای پوچ و پوک بیرون می زدیم
از کنار آدمهای سازمان یافته بی تلکلیف و بلاتکلیف
اما
ترسی به اشتباه گریبانگیرمان شد
ودستمان از هم کوتاه شد
لیلی صابری نژاد