کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

می‌خواهم سخنم را ز تو آغاز کنم

می‌خواهم سخنم را ز تو آغاز کنم
با یاد تو دل زنده و پرداز کنم

بنویسم ز مهر و ز دیدار جان
تا شعر شود محرم راز نهان

هر بیت به شوق تو شکوفا گردد
این شعر ز عطر تو معطر گردد


چشمانم اگر از تو نگاهی گیرد
دل در طلبت شور رهایی گیرد

خواهم که به لبخند تو معنا بخشم
با عشقِ تو جان را همه احیا بخشم


خواهم که تو را در دلم خانه کنم
با مهر تو، این جان و جهان تازه کنم


شعرم ز وجودت شده لبریز صفا
چون گل به حضورت شده سرشار وفا

شعرم به نگاه تو شکوفا باشد
تا مهر تو در دفتر دل جا باشد


الناز عابدینی

دلم را به عشق ناتمام فروختم

دلم را به عشق ناتمام فروختم

با تو در کنار هر دم رویا پرداختم

در قلب تو پناه برای دل عاشق دیدم

عشق تو شعله ای است که در دلم می سوزد


محمد رضا قائدی خانکهدانی

به رشد دستان زنی محتاجم

به رشد دستان زنی محتاجم
که تکیه به خود
ایستاده باشد گرم
وگرنه درخت
سقوط می‌کند
از همان‌جایی
که تکیه
بلند داده است.


کیخسرو آریایی

گر صحبتی میان ستم و ستمکاریست

گر صحبتی میان ستم و ستمکاریست
ندانند ستم چیست و ستمکار کیست

ستم نبودِ خورد و خوراک نیست
ز بودش باز ستمی زستمکاریست

در سِتم‌ حق و حقوقات الله پایمال
زیست حیوانوار در کار و مال و مِنال


ستم آنست ولیِّ خدا تنها گذارند
زِ بی حالی یاریَش بر الله سِپارند

ز نبود آب و نان گریبان چاک زنند
بر حق رسولان خود بر خواب زنند

ستمکار ز حیله دهد هزاران نان
دین وایمان گیردو خواهد سان

مالندپایِ حاکمانِ ستمکارِ زمانه
تا باشد سفره نانِشان پُر پیمانه

دگر خدا و پیامبر در کار و بار نیارند
زهی بر لقمه نانی چرب برخود ببالند

کَر و کور و لالِ مادرزاد عیب و عار نیست
کَر و کور و لال همی در سِتم بی عاریست

محمد هادی آبیوَر

دل از یاد تو هر لحظه پر از شور و شوق است

دل از یاد تو هر لحظه پر از شور و شوق است
که بی‌تو هر نفس، دلم در جستجوی تو سوخت است
چون گل در دستانِ بهارِ تو پژمرده شدم
که با هر نگاهِ تو، جانم به گلزارِ تو روخت است

تو آن ماهِ شب تار، در دلِ شب‌های خالی
که هر جا روی تو باشد، دلِ من در نورِ تو بالی
لبانت به لبخندِ تو، دنیای من روشن می‌شود
که در هر کلامِ تو، هزاران دل در جهان آرام می‌شود

دستت را بگیرم، دلِ من به آرامش می‌رسد
که هر لحظه در کنارِ تو، زندگی جز عشق نمی‌شود
هر قدم که با تو بردارم، دل به نهایتِ خود می‌رود
که در هر گامِ با تو، من از دنیای غیرِ تو دور می‌شوم

به یادِ تو هر لحظه، دلم پر از روشنی است
که در هر نگاهِ تو، زیبایی به قلبِ من تازه می‌شود
اگر دستِ تو در دستِ من باشد، دلم از هر غمی رهاست
که با تو، هر غم به شادی، هر درد به درمان می‌شود

علی دهقانی