من امشب باخدا کردم چنین رازونیازی
سرافکنده نباشم خدا دراین چرخ وبازی
خسته مردمانم ۔نه تاب و نه مانده نایی
جملگی وعده ها پوچ اند۔مگر تو سازی
همه درگیره باهم بهرلقمه نان و معاشیم
اگر محکوم برفنا گشتیم ؟.تو خود قاضی
درایمان سستیم واعتقادهیچ به معادی
گفتم ربنا توما بر به سمت دعا و نمازی
گفتمش در نبرد نابرابر در سوی ما باش
گرنباشی باختم درمصاف رنج جانگدازی
این حین صدای اذان پایان دادبه رویایم
اینبار با نماز کردم بادوست عشق بازی
باالهی گر رنج وبلا ازسمت تو امدفراوان
توانش را به این خلقت ده تا او را نبازی
داودچراغعلی
پر بسته ام و قوت پرواز ندارم
دلخسته ام و قدرت آواز ندارم
بی تابم فکرت پر شد ز کنایه
بی حالم و دست اعجاز ندارم
پیوسته آمالم و تمامت خیاله
شوریده آنم کسوت ممتاز ندارم
من شاعرم و بیت ها پر ز گلایه
افسرده ام هیهات همراز ندارم
من منتظرم حسرت یک سپاهه
سرخورده آنم، که سرباز ندارم
هر لحظه ام محنت،رنگ سیاهه
سرگشته ام و جرات ابراز ندارم
دفتر زندگی ام لذت برگ خالیه
حسرت بآنم، لعبت طناز ندارم
بی میلم رغبت شد پر ز بهانه
پای رفتنم از قفس باز ندارم
ذبیح الله مظاهری
درسرزمین چشمانت
کاشانه ای ساخته دلم
از جنس آرامش
سید حسن نبی پور
صدای ما که به گوشَت نمیرسد امّا
بدان هوای وصالت نرفته از سرِ ما
شکایتی که نه امّا چنان شکسته شدم
به پای شیونِ شعرم نشسته خیلی ها
به طعنه حال تورا اهل شهر میپرسند
بگو چه چاره کنم؟ مانده ام چنین رسوا...
شب گذشته تورا خواب دیده ام ؛چه کنم؟
دلم قرار بیابد ؛ بخوابد این بلوا
خودم به قلب خودم تیشه میزنم شب و روز
تو هم بجای تعلّل ؛ بیا همین حالا
سکوت خانه فقط شور مرگ کم دارد
به جای سنگ مزارم بغل بگیر مرا
علی نصیری