ای دل ز چه رو دوباره تو خام شدی
دیدی رخش و شراب در جام شدی
گفتی که روم به کوچهاش پاورچین
رندان همه دیدند تو را و بدنام شدی
فروغ قاسمی
روزگاران میرود از تو چه میماند به جا
جز وفاداری به جز مهر و صفا
کینه توزی حیله و حق و حسد
از تو میسازد یکی آدم نما
فروغ قاسمی
چشم سر باید تو را دیدن مرا
چشم سر باید مرا دیدن ترا
من زمینی آدمم تو فصل نور
در شبم ای حور فردایم درآ
فروغ قاسمی
من حضور نور در رنگم
من نفسهای گل سنگم
نیست بودن نیست در مرام من
با عدم هر لحظه در جنگم
فروغ قاسمی
محمد مصطفی شد چون خدا خواست
حبیـبِ کبــریــا شد چون خدا خواست
مـــدار و محـــورِ خلقــت همــو شد
دلیـل و رهنمـا شد چون خدا خواست
سلیمان ابوالقاسمی