کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

سکوت کرده‌ام تا باز بگویی

سکوت کرده‌ام تا باز بگویی
هوای امروز چقدر سرد است
و من با بخار حرف‌هایم
برف‌های خیال ساده‌ات را آب کنم
از قدیم همین بوده
ندارها برای دلخوشی داراها قصه گفتند
وقتی هر از گاهی مخفیانه
به شوق دیدن تو
به بالای شهر سرک می‌کشم
دلگیر میشوم از فقر

تقصیر تو نیست و دیگران
خانه ما را بد ساخته‌اند
از پایین تا بالای شهر
فاصله‌ها هورا می‌کشند
راه دوری است و من
پای آمدن ندارم
میترسم روزی از پشت همین دیوار
برای خداحافظی دست تکان بدهم
صادقانه میگویم برایت
در کوچه‌های شما من راهی ندارم
گاهی برای خواستن
داشتن هم لازم است.

عبدالله خسروی

زمان نگفتی برایم هیچ بار

زمان نگفتی برایم هیچ بار

ولی نشانم که دادی هر بار

اعمال صدا می زنند فریادتر

عمل ها به غوغا زدند رساتر

بدیدم که من چها در رفتار

سخنان بودند تمامی کردار

می زدند زهر چو نیش مار

تا دردمند شوی مانند بیمار

ای داد از آدمیان روزگار

ندانیم کدامین دارند اعتبار

پوران گشولی

دلم به شبهای ستاره ای روشن

دلم به شبهای ستاره ای روشن
که شاید رسم عاشقی
در میان خیل غزلهای رویاهایمان
چون ترانه ای ست از گل یاس
که نوید بهاری دل انگیز را داده
همراه با شکوفه های رنگارنگی از طراوت عشق
اینک شور اشک عشق
بعد از خماری دلدادگی ها
معنایش بسان کوزه ای است
مملو از آب حیات
که در عروجی رو بسوی خورشید نیلگون
در اوج زیبایی و سرخ گونگی حیات انسانی
که نشان میدهد
مرز وجود انسانی را
در پروازی از دلها
که همچون بوسه هایی بر دل
طراوتی است تازه
از پیدایش نو شکوفه های انسانی
که همراه آن صدایی است از درون
که ای همه ی دنیای من
که ای معنای شعر من
در این هنگامه رقص رنگها
که لبالب از نیازهای شورانگیز جسمانی است
گذشتن از مرز وجود
در اوج دلدادگی های دو انسان
بسان معجونی است که قطرات آن چکان چکان
تا حس اوجی تا بینهایت از دلدادگی
همچون نقشی از خانه ی عشق
حک شده در اتحاد دو قلب
که نشان میدهد روح قلبهای عاشقانه را
حال در این ذوب جسمانی
در رسایی معنای عمیق زندگی دو دلداده
همچنان شور و شوق در امیدی مضاعف
تجلی گر دقیقه های عاشقی ست
در یکی شدن وصلی عاشقانه
که رخ یار را
همچنان جاودانه کند
در ساحل تن ثانیه های انسانی.

احمد رضا رهنمون

تحریر کتاب دل به جز غصه نبود

تحریر کتاب دل به جز غصه نبود
بر سیاهه هر ور قش غیر اندیشه نبود
سوگند به قلم و به پاس آنچه نگاشت
جز کوه غم و سرشک بر رشته نبود

عبدالمجید پرهیز کار

برگرد به تنهایی

برگرد به
تنهایی
اینجا زمین گیره


...........................
...........................


برگشتم
از تو به خودم
آن روز،
گفتی: رفیق‌ی
دوستت دارم.



امیر نقدی لنگرودی