کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

رسول در چشمهایش خدا جلوه می کرد

رسول در چشمهایش خدا جلوه می کرد
لبخندش گل می کرد زیبا جلوه می کرد
نور وجودش چون مهتاب شب تابان بود
چون دلش یاسین و طاها جلوه می کرد
ز جودش به هر تهیدستی که نالان بود
وفور نعمتش چون دریا جلوه می کرد
بی وجودش تاریکی، جهل جاهلان بود
حضورش چوخورشید به دنیاجلوه می کرد
پیروش هرکه رستگار شدن خواهان بود
اطاعتش کند تا شجر طوبا جلوه می کرد
امتش هرکه محشور شده با آن جانان بود
بهشتش به چشم دید وآل عبا جلوه می کرد

ذبیح الله مظاهری

در قلب باران

در قلب باران
کلبه ای کاه گلی ست
که از دودکش آن هیچ دودی
بلند نمی شود
و در جوارش شیهه ی اسب بر لاله تزیین دشت
پونه زینت کرده لب بر پیشانی سبزه
و کوه
فریاد میزند رنگین کمان را
همچنان که به ابر چشمک میزند آسمان شکسته اخم و روسری آبی
چه خلوتگاهی ست
نشستن بر نت های ترانه ی آزادی
و تماشای شکافتن پیله ای که دیوارهایش
رو به زندگی فرو میریزد
از صلیبت پایین بیا که در رحم شب
تندبادِ سرکشی را باردار شده ای
بگذار
جهان از تو سیراب گردد
هان
تویی که با ستاره ها قهر کرده ای
و آتشکده هایت را خاموش کرده ای
من تو را زیسته ام
بلدم شرح تماشای تو را ای خوشه ی انگور سیاه
چون شاپرکی و پروازت
یک دشت
اقاقی را شاد میکند
ای غوطه ور در نسیم و لابلای برگها جاری
تو
درختانت
حال و هوای دیگری دارد
با ابر بعد
ببار
که هوایم در آسمانت هوای بارش دارد
و تنها
تو را بلد است
در شکاف کوه تلاطم زینت است
و تو متلاطم ترین بادبان خیال منی
که در موجت
گیسویی ست لطیف
نوازش میکند روح مرا
تو بلندترین آواز عرشه ی جان منی
که در فراغت
رودی به دور خود میپیچد
ببار و بگذار
چشمان به بیرون خزیده ی وزغ ها را
با هم
تماشا کنیم

فرهاد بیداری

کلمات پر تکرار نامفهوم

کلمات پر تکرار نامفهوم
ساخته ی ذهنی در خودمانده
گاه به نقطه ای نامعلوم خیره
و گاه چرخشی به سبک سماعی به دور خویش
در میان اشیایی چیده شده به نظمی خاص
چهره ی معصومانه ات چیزی از اغتشاش درونت را نمایان نمیکند
اگر ساکت باشی
کسی به اعماق ذهنت پی نخواهد برد
پس سکوت کن در میان مردمی که سکوتت را می پسندند
ودر تنهایی خداگونه خود
به رقص سماعی خویش بپرداز
و در دنیای ساکت و سرد خویش
همچون جزیره ای متروک
در انزوای باشکوه خویش
اصالت زیبای خود را
در برابر اذهان پریشان این خلایق نالایق به نمایش بگذار
و بگذار هیچگاه ندانند
که در ذهن نیمه روشن تو
کعبه ای ست که زائرانش
فرشتگان ناملموس ناپیدایند
و بگذار پیله ات تو را
به پروانه ای که فرشتگان آرزو دارند تبدیل کند

رحمان علیزاده

در خواب کبوتری بودم نامه رسان

در خواب کبوتری بودم نامه رسان

میبردم نامه های ناب برای عاشقان

خوشحالی هدیه میدادم به قلب و

روحشان به به چه زیبا بود ای

آسمان حالا بالم شکسته بی امان

روزگار با ما یار نبود ای عاشقان


محمد رضا قائدی خانکهدانی

و در این بحر طویل

و در این بحر طویل
قایق عشق را به کجا روانه کردی موج؟
چه کسی آن را طلب کرد باد؟
ای رفیق شاد؟
کسی را نیست انتظاری برای او
های بگویید بازگردد او
ساحلان خفتند در هوای هوس خویش هنوز
و در این بحر طویل
برای عشق
طلبی نیست هنوز
بگویید بازگردد او
بحر ما جا ماند زیر چرخ های خجل
و عشق، زیر سنگینی نگاه هوس
و چه خالی قایق
و چه تنها عشق


محدثه برزگر