گفتی فراموشت کنم
خواستم
اما نشد...
خودم را ازیاد بردم
دیوانه شدم
اما نشد...
فراموشت کنم
چون که یادت هر دم
مثل مشتی سنگین
برسرم
موج احساسم در هم می کوبد و
باز غرق دریای خیالم می کند
یاد خاطراتی که با تو داشتم
اما چه سود...
چه رویایی من باتو ساختم
اما نشد...
کاش می شد
شاید لحظه ای بیشتر با تو باشم
کاش
کاش
کاش می شد
اما نشد...
دیگر نمی دانم چه بگویم
مگر چه خواستم از این دنیا
فقط تو را خواستم از خدا
اما نشد...
از یاد بردنت
بر نمی آید ز من...
دیوانه شدم
ولی دیوانه وار دلتنگ تو
خواستم فراموشت کنم
اما نشد...
مهدی کرمی
شب های اشک بار و پریشان دیگری ست
حالا که نیستی شب و باران دیگری ست
آب از سرم گذشت و بیابان شده دلم
دنیا بدون عشق بیابان دیگری ست
مجذوب چشم های پر از هیبت توام
چشمان مست تو که رضاخان دیگری ست
آزادی و شلوغی تهران و سردی اش
با هُـرم چشم های تو تهران دیگری ست
آغوش تو خلاصه ای از سرزمین من
این گربه ی قشنگ که ایران دیگری ست
هرگز مباد گفته شود اینکه قلب تو
دیوانه وار عرصه جولان دیگری ست
یک عمر از خیال خیابان تو پرم
آغوش باز تو که خیابان دیگری ست
من زنده مانده ام که بمیرم برای تو
اینگونه مردن است که پایان دیگری ست
امیر نقدی لنگرودی
در برزخی میان گذر و گذار،
در وهمی که آینه را میشکند
و سکوتی که گلوی فریاد را میدرد،
درخشش گور عمیقی که زایش را بلعیده است،
در فاصلهای میان سایه و نور،
میان بودنی که نیست
و نبودنی که هست،
ایستادهام.
جایی که پوچی
چون خورشیدی سیاه،
افقها را میبلعد،
و امید، زخمی کهنه در زخمهای تازه است.
انتهایی که نه پایان است
و نه آغاز،
سرزمینی که ترس در آن
با حسرت پیوند خورده،
و درد، خدای خاموش معابد ویرانه است.
من ایستادم.
در کورهراهی که زمان را گم کرده است،
میان رگهایی که از خون تهی
و از آتش پر است.
و من،
از این سکوت پرآشوب،
از این بیوزنی وهمناک،
زاده شدم.
زهره ارشد
بذر عشقت در سینه من روییده..
محمدجوادجهانی
عشق و درد چه به هم می آیند..
محمدجوادجهانی
خُنُک آن روز که عقل به مهرت باختیم..
محمدجوادجهانی
وفا کردی به عهدت تو جوانمردی
ز دل بردی تو غمهایم به لبخندی
گل شب بو به گوش ارغوان گوید
تو را با عاشقان مهر است و پیوندی
فروغ قاسمی