ای آنکه پرآوازه ای از حسن و خصالت
بازآمده ام بر درِ بارویِ جلالت
گیسو بفشان بر سرم از کنگرۀ مهر
تا دست برآرم به سرِ قصرِ وصالت
آخر اثرِ قهوۀ تقدیرِ من افتاد
بر گوشۀ فنجانِ ترک خوردۀ فالت
بگذار که پیوسته و لاجرعه بنوشد
ماهیِ نگاهِ تَرَم از چشمِ زلالت
پُر کُن نفسی دشتِ پریشانِ دلم را
از رایحۀ نافۀ جانبخشِ غزالت
شیدایِ شمیمِ شَعَف وُ بادِ تمنّاست
جَعدی که پریشان شده در گوشۀ شالت
هر دیده که بر بتکدۀ روی تو اُفتَد
کافر شود از هندویِ افسونگرِ خالت
چون زُورقِ سرگشتۀ دلکنده ز ساحل
حیران شده ام در دلِ دریای خیالت
ای برزگرِ خوش سخنِ مزرعۀ مِهر
جز عشق نباشد تهِ خورجین و جوالت
گر بگذری از ساحتِ گلزارِ تجلّی
طاووسِ بسی رَشک بَرَد بر پر و بالت
از کنجِ لبِ غنچۀ شیرینِ شکرریز
کامی که گرفتی به هوس، جمله حلالت
پروانۀ شیدایِ به جان امده از درد
پَر سوخته در شمعِ شرربارِ وبالت
با مهوشِ خودشیفتۀ مُلکِ سبا گو:
هُدهُد خبر آورده زِ اقلیمِ جمالت
گر عشقِ سلیمانی ما را نپذیری
سودی نَبَری از وطنِ رو به زوالت
میراثبرِ نغمۀ داوود و مزامیر
سازی نزند درخورِ آهنگِ جدالت
ای کاش رخِ خستۀ مهتابِ پریشان
روشن شود از پرتوی خورشیدِ کمالت
محمود فریدون فر
در تاریکی ها بدنبال حقیقت میگردم
با وزش نسیم شبانگاهی
جست و جوگر نور شدم
با بوی می سرمست می روم
در دور دست ها انگار کلبه ای پیداست
سراغش را از سوسوی چراغ ها می پرسم
نشانم می دهند دروازه بی در را
نا خود اگاه و مست می روم تا دور دست
زیر پایم آبی آبی
دلم از دنیای بیمار خالی خالی
در حیرت و شگفتم کجا آمده ام
صدایی در من زمزمه ای سر می دهد
به میستان آمده ای
سراغ حقیقت زکجا میگیری
خود سوی حقیقت آمده ای
حال گوی که چه خواهی زمن
تا کنم قفس به روی تو باز من
آشفتم و رنگ باختم
با دیدگان حقیقت را دریافتم
زیباترین شعر را آبشار چشمانم سرود
آنگاه که احساسم تجلی یافت
کلبه محو گشت ومیستان هیچ شد
سر مستی من پوچ و نامم نیست
فریاد بر آوردم بوی (( می ))
سهیلا شاهسوارلو
جاری بزن که کاری بر فکر آن سران زد
دشنام کار سازی از بهر دشمنان زد
قد خمیده ی ما سهلت نماید اما
بار گرانِ جهلت سنگین به استخوان زد
آن دولتِ امیدت می خواست دری گشودن
دردها بدین تخیل بر روح این جوان زد
عشق و شباب و رندی مجموعه مراد بود
بازی انتخابات آتش به هر سه آن زد
در آستانِ جانان گر ریش توان نهادن
گلبانگ رانت خواری حتی دکل عیان زد
باهوش را نباشد برگِ سرایِ سلطان
چاپلوس دوباره یک سور بر هوش سرخ زبان زد
شد رهزن سلامت کار تو وین عجب نیست
گر مسئول تو باشی صد سکته را توان زد
رضا حقی
بدون توهم
پاییزدلتنگ ست
مثل ابربهارمی گرید
سید حسن نبی پور