کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

به والله که تو تمام منی...

به والله که تو تمام منی...
گر چه عشق
به سخن نیست و قسم خوردن ندارد
ولیکن قسم حق به جانب
خداوندگار عشق که
بیهوده نتوان گفت...


عبداله قربانپور

از درگه این دل به تو ای عشق درود است

از درگه این دل به تو ای عشق درود است
هر لحظه برای تو دلم غرق سرود است

گویند که دلدادگی‌ام جرم و گناه است
اما به ره عشق، مرا هیچ حدود است

افسرده و دلگیرم از این چرخ ستمگر
هر جا که روم، قصه‌ی غم در دل رود است

احساس لطیفی‌ست به نام تو سرودن
گویی که غزل مست ز مینای وجود است

هر جا که تو باشی همه‌ی عشق همانجاست
دیدار تو آرامش جان، روح و وجود است

در چشم خمارت نه شرابی، نه نیازی
آن مستی ناب است که در عمق شهود است

در میکده‌ی عشق اگر سجده کند یار
شیرین‌تر از اندیشه‌ی دیرینه‌ی سود است

عاقل نشود مست ز مینای نگاهت
دیوانه و عاقل همه در بحر وجود است

آن باده که از جام لبانت به دل افتاد
راز دل و جان است که در پرده سرود است

در خانه‌ی ویرانه‌ی ما، پای گذر نه
زیرا که دل ما همه مأوای ورود است

آن زلف پریشان که ز رخساره گرفتی
چون ماه شب تار، به بام تو صعود است

گل کرده غزل در شب شعر و دل شاعر
در وادی دلدادگی‌ام عشق، شهود است

این حال پریشان و دل‌افسرده ز عالم
دلخوش به نگاه تو و یک لطف وجود است


الناز عابدینی

سَرِ عاشقان بانو

سَرِ عاشقان بانو
سَرِ دِلبَران سلامت
سَرِ بی مِنتِ دیوار
که همیشه پُشت گرمَم
به وجودش همچو یک یار
سَرِ این زمین سلامت
که مرا به روی دوشَش
همه روز می کشاند
سَرِ دست و پا و چَشمَم
که بِدان سه گرم است این دل

سَرِ مولوی و حافظ
سَرِ شهریارو صائب
سَرِ نظم و نَثر و خیام
سَرِ رودکی، سلامت
که زِ غیر بی نیازَم
و بُریده اَم زِ اَغیار
که خودم، پَناهِ خویشم
تو برو سفر سلامت

مهدی تاجیک

افتاده خلقیم درمیان گرداب وچاه

افتاده خلقیم درمیان گرداب وچاه
کی می رسد نوید ازآن صبح وپگاه

نسل به نسل سوختیم در سکوت
دریغ از لطف او دریغ از یک نگاه

اینهمه رنج نزدمان از بهر چیست
درخود مانده ام تاوان کدامین گناه


بسیار خواندیم ازعدل تو از داد تو
کی می رسی ای خالق خورشیدوماه

کنون دستم بگیر فردایم راچه سود
کنون تیغ استخوانم رسیدومن تباه

ترسم از این که دیر به فریادم رسی
نا امید از لطف تو برگردیم از بین راه

آری من آدمم همانی که ازگل سرشتی
تو نباشی هیچم بادمیبردچو پروچو کاه

من آزرده ام کفرت نمی نگویم ای خدا
بده کس نخواهم توهم بر من نخواه

داودچراغعلی

شبِ گیسوی تو

شبِ گیسوی تو
پیچانِ
دلِ ، تنگ من است
حلقه زلف تو
زندانِ
زنجیرِ تن است
غزلِ چشم تو
در بند
به دیوان، نوشت
حال این یوسف
درچاه
به تدبیر من است

تورج آریا