عشق در چشمان زیبای تو دیدن دارد
دوستت دارم از لب تو شنیدن دارد
می شوم یوسف بازار خریداری کن
عشق این دل با دستی تو خریدن دارد
تا قیامت در این عشق بمانم عاشق
عاشقانه در راهی تو دویدن دارد
حیف دلبر مغرور است نمی بیند او
عشق این عاشق ناچار چه دیدن دارد
من که با جان خودم از تو پزیرفتم غم
عشق در هر جا غم درد کشیدن دارد
سجاد اوسیانی
با نفسهای تو پیوسته جهان آرام است
عطر جانت که بپیچد دل و جان آرام است
اوج آرامش این عاشقِ ناآرامی
با تو این شاعر بی تاب و توان آرام است
مثل دریای خروشان نشوم کاش، ولی
با تو حتی دل من در فوران آرام است
بس که گرمای تنت را به دلم میبخشی
فصلِ غمگینِ زمستان و خزان آرام است
باز آسایش این قلب خرابی امشب
با تو در سینهی گیجم ضربان آرام است
مهدی ملکی
اگر دیوانگی باشد، مرا دیوانه میخواهد
جهان در چشم من جز او، فقط ویرانه میخواهد
جنون در خون من جاریست، زهر عشق او نوشم
که این دل هر نفس از او میخانه میخواهد
ز زلفش فتنهها خیزد، ز چشمش شعله میرقصد
جهان از شور این آتش، فقط پروانه میخواهد
به هر سویی روان گشتم، نشان از عشق او جستم
که این دل در بیابانها، دل جانانه میخواهد
بخوان فاضل، که این دل را دگر آرامشی نیست
که شور عشق او تنها مرا دیوانه میخواهد
ابوفاضل اکبری
چه التهابی دارند اشعارم از نبودنت
آنقدر درد در گلوی واژه ها ریخته ام که،
امشب میشِکند بغضِ غزلهایم
و باز از چشمانم تا سحر میباری...
فرزانه فرح زاد
هر روز واژه ی سلام را
کنار دوستت دارم هایم می چینم
و به همراه صبح تابناک
به استقبال تو می آیم
با نوازش خورشید برخیز
و با چشم هایت
بر گونه ی شعرهایم بوسه ای بنشان
بدان ؛ واژه هایم با طعم نگاه توست
که جان می گیرند
مجید رفیع زاد