جانِ منی جانِ منی آبِ روانِ رودِ من
گو که دگر کجا روی بازی بُرد و سودِ من
.
تویی دلیل این طرب، کجای این بُوَد عجب؟
تویی بهانه ی ادب قبله گهِ سجودِ من
.
نگارِ زیبنده تویی یارِ فریبنده تویی
تو تار های قلب من تو رشته های پودِ من
.
تو بود در کل عدم، تو واصفِ حُسن عَجَم
تویی تمام زندگی تویی تمام بودِ من
.
نشاط زندگی تویی دلیل بندگی تویی
اگر نهی منم نهم دلیل این وجودِ من
.
نفس کشیدنم تو را، جمالْ دیدنم تو را
نوا شنیدنم تو را نگار من ودودِ من
.
بدون تو منم کجا؟ بدون من صنم کجا
بدون تو نیم نیم به زندگی تو عودِ من
.
تو یک زبان دیگری زبان پهلوی، دَری
نگویمت سلامُکَ بگویمت درودِ من
.
بگوید آتشت سخن، حدیثِ زندگی به من
تو وزن چامه های من تویی غزل، سرودِ من
امیرسام نامداری
سکوتی که میبارد،
نه از ابر است،
نه از چشم.
از جایی میان دل و رؤیا
میچکد آرام،
مثل آهی که راه خانهاش را
در باد گم کرده.
چراغها خاموش،
خیابان تنها،
و من
در ازدحام واژههایی
که هرگز گفته نشدند.
دستم را اگر بگیری
باورم میشود
که باران،
گاهی صدای دل است
نه صدای ابر.
سامان مظفری
تورا بارها و بارهای دیگری از خدایم خواسته بودم
تورا تکرار هر روز ورد زبانم کرده بودم
اشتباه کردم که سماجت کرده بودم
این لجبازی بچگانه ام گویی کار داده دستم
تورا هنوزم هم با تمام وجودم باز هم از خدا خواسته ام
انگار که نه انگار .، نه من به تو وابسته ام
مرجان ساداتی
چنان عاشق شدم که دیگر قصه نه ؛ افسانه بودم
نیمی از عمر را گرد شمعی بی وفا پروانه بودم
بی وفایی کرد و رفت و با رفتنش دیوانه گشتم
در کوچه های آشنای شهر ِخود آواره گشتم
شدم شاخه گلِ پژمرده ای در دستِ مرد بی حواسی
حروف پاک شده بر تخته سیاهِ یک کلاسی
چگونه توصیف کنم خرابیه آن لحظه ها را
وقتی میدیدم کسی پوشیده رنگ لباسه تو لباسی
بعد او چون جواب دعاهایم را نداد ؛ با خدایم قهر گشتم
چند صباحی بنده ی بی خدایی در این جهان و دهر گشتم
از پس این بی خدایی ؛ درها پشت هم به روی من بسته میشد
روح آزرده ام غریبانه از تنم عاصی و خسته میشد
دوری از درگاه حق ؛ غرق در چون و چرایم کرده بود
با هزاران اسمِ آشنا ؛ بی کس و تنها رهایم کرده بود
خدایم امشب سویت آمدم که از نو مهر تو خواهم
ابر پرباری شوم از توبه ام تا صبح ببارم
خدایم هنوز هم شور او در سینه دارم
هنوز هم دل در کف آن یار دیرینه دارم
نه مستی خواهم و نه مِی که سر کشم من
کمک کن زیبا رخم را عاقبت در بر کشم من
سید علیرضا دربندی
سراپا گوش
آفتابگردان و ...
سراپا چشم
آفتاب
به وقت اردیبهشت
جهان اردی به عشق شد
تو بخوان
راوی داستان ماه و مهتاب !!
مریم مینائی