در پناه ِ شب اسفند
در ایوان کوچکمان
قایقرانان ِ وُلگا را می شنویم.
شب باشکوهی است
همچون شکوه ِ چشم های تو!
همچون انگشتانت
که مزرعه ی پر برکت گندم است.
چاقو برمی داریم و از سفره ی وسیع آسمان
پنیر سفید ماه را قاچ میکنیم
و لای نان میگذاریم،
با کاسه ای زیتون
که دختران مزارع ِ رودبار چیده اند.
چقدر دوستت می دارم!
در این شب عمیق اگر تو نبودی
جیرجیرک ها به اندوه من می خندیدند.
اما دروغ چرا؟
ایوانی در کار نیست!
ما در تنهایی عمیقمان
به رؤیایی یکسان فرو رفته ایم.
علی احسانی زاده
شب است و باز
کُوْلی، کنارِ آتشی
نشسته است.
در آسمان شب
کولی به خود ندیده هرگز
ستارهای.
شب است و درد
در استخوانش
جوانه میزند.
کولی، کنارِ آتشی،
نشسته است
با سایهی سیاهِ پُر سکوتِ خویش.
شب است و باز
رهگذران،
دهانِ خویش
در پیِ این اراجیف
گشودهاند:
«خوش به حال کولی
دائم به رقص و ساز است و آواز
دائم به شادی
روزِ خویش را
به شب میرسانَد او.
خوش به حالِ کولی
نَه غمِ نان میخورد
نَه در اندیشهی سقف و خانهایست.»
اما چه میدانند
کولی
زِ غمِ نان است
دائم به رقص و آواز.
شب است و درد
اینک در استخوانِ کولی
شکفته است.
حسن حیدری
به گذار لاله زاران
به هوای کوی جانان
چو گذر کنی بیا آر
من و چشم انتظار و
عطش هوای باران
بگو آن گدای کویت
که کشیده دست سویت
نظری دمی دعایی
تو به حق آبرویت
علیرضا توکلی
در خاطر یاران دگر از ما اثری نیست
جز ما به سر اُفتاده در این بی خبری نیست..
در وقتِ فروپاشی ما پنجره بستند
تنگ است دل ما،صحبت ما در به دری نیست...
فرزانه فرح زاد
خوشا شهری که مهمانش تو باشی
خوشا آن کس که می آید به کویَت
خوشا مویی که ریزد روی شانت
خوش آن شانه که افتد گیر مویَت
خوشا چشمی که بیند روی ماهت
خوش آن ماهی که مانندست رویَت
خوشا گوشی که میدارد بحرفت
خوش آن بحثی رود در گفت گویَت
خوشا جویی روان گردد به پایت
خوش آن وقتی شود در جستجویَت
خوشا رازی که پنهان کردی ازمن
خوش آن حرفی که شد راز مگویَت
خوشا کوزه که میگیری بدوشت
خوش آن آبی که ریزد از سبویَت
خوشا خاری که در،آید به سوزن
خوش آن سوزن که میبوسد گلویَت
خوشا چوبی که گردد پای تختت
خوش آن تخته که میگردد سکویَت
خوشا عطری که میپاشی به جامه
خوش ان جامه که دارد عطر بویَت
خوشا رختی که پوشی وقت خوابت
خوشا فردی که گردد رخت شویَت
خوشا خوابی که بر زانوی یارست
خوشا یاری که نرمَش کرده خویَت
خوشا سمتی که هستی قبله گاهم
خوشا ساعت که میچرخد بسویَت
خوشم اشکی شوم بر گونه هایت
خوش آن روزی برآید آرزویت
خوشا سعیی که پایانش توباشی
منم "حاجی "که سعیم گشته کویت
عبدالنبی اکبری