کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

رفتم از این شهر و شدم غریبه با سایه‌ها

رفتم از این شهر و شدم غریبه با سایه‌ها
هر نفسم دود شد، شکست توی صداها

ماه منو دید و نشست پیشم، شبی بی‌سحر
گفت: "این درد، تو رو می‌بره ناکجاها"


فرزاد دانشور

خاک سیاه گر تن مرا به یغما می برد

خاک سیاه
گر تن مرا
به یغما می برد
بی گمان
بسی دل ها
در بستر آشنایی
پناه می گیرد .
رفتنم را
خزان نانگارید
که پس رفتنم
بهار فرزندان
بسی شکوفه
ببارد.
گرچه نیستم
در میان
در دوستی را
گشوده ام
بی گمان .

مهرداد شهبازی

در شب‌هایی که سایه

در شب‌هایی که سایه
از دیوارِ خستگی بالاتر می‌رود،
و صدا
میان ازدحامِ زمان
مثل پرِ یک پروانه
زیر چکمه‌های عبور له می‌شود،
تو هنوز آنجایی...

با نگاهی که خراش‌ها را بلد است
و دستی که لرزشش،
امضای بقاست نه ناتوانی.

نه از برای قدرت،
که از جنسِ دانستن:
هیچ کس،
حتی آن‌که دوستت دارد،
قایقِ تو نیست
در گردابِ بی‌نامِ درونت.

تو باید
باد شوی و سکان،
هم آغوشِ طوفان،
هم خانه‌ی بی‌ساحلِ خویش.

قهرمان
آن‌که در آینه، بی‌پرده می‌نشیند
و نگاه می‌کند
به چشم‌هایی که سال‌هاست
کودکی را
در غبارِ خاطره،
با بوسه‌ی نگفته جا گذاشته‌اند.

او را صدا بزن.
او را در آغوش بگیر.
بگذار بداند
که صدایش،
در میان هزار مرگِ خاموش،
هنوز یک زندگی‌ست.

گاهی قهرمانی
نه فریاد است،
نه پرچم،
نه سرودِ پیروزی؛
قهرمانی یعنی
طلوع را بوسیدن
وقتی شب،
در استخوانت خانه کرده.

یعنی زانو زدن
کنار تکه‌تکه‌های فراموش‌شده‌ات
و با دستانی بی‌چشم‌داشت،
آجر به آجر
ویرانه‌ات را لمس کردن،
بی آن‌که به قصر شدنش ایمان داشته باشی.

تو قهرمانی...
وقتی اشکت می‌ریزد
و لبخندت،
نقابی نیست نوایِ ماندن است.
وقتی می‌افتی
و باز،
نه برای دیده شدن،
بلکه برای برخاستن،
دست به خاک می‌زنی.

و در میانِ تمامِ نبودن‌ها،
با صدایی که از تهی‌ترین جای دلت می‌آید،
می‌گویی:
"من اینجایم...
برای خودم،
برای نجاتِ نَفَسی
که هنوز باورم دارد."


زهره ارشد

قاتلم شد دلستانی با کمان ابـروی خویش

قاتلم شد دلستانی با کمان ابـروی خویش

می کنم با خون دل من شستشوی ِ روی خویش


گشته ام محتاج یک ساغر محبت از نگار

من که عمری بوده ام روزی خور بازوی خویش


اسدلله فرمینی

مگر از گوشه ی چادر شب تو ماه بر آید

مگر از گوشه ی چادر شب تو ماه بر آید
در دل مملکتت رخصت یک شاه براید

گفته بودم که زدامان تو خورشید مکرر
هی بدیدار منو این غزل از راه براید

گرگها پیرهنم را بدریدند و پدر میداند
باز در مصر عزیزی است که از چاه براید

دگمه پیرهنت راکه رصدخانه دلها است
بعد ان هرچه ستاره است به والله براید

دست در گوشه چادرشب خود کرده ای امشب
تر سم که هلال شب عیدم وسط ماه بر اید

دست در باغچه کردی که بکاری سبزی
ترسم از خاک دو خورشید به همراه براید

شال در خانه که انداخت  شب عید پس در
خورشیدکی از گوشه شال تو چه کوتاه براید

در خبر ها است که گویا برسدسرزده در شب
از گوشه چادرشب تو ناجی دلخواه براید

من زشاهان جهان هیچ نخواهم هر گز
تا که از دست توصد کوه ز یک کاه بر اید


خدایار قلیزاده