بهار برای من لب پنجره گل داد
درست وقتی
که ساقه ی سبز حضور تو
زیر سایه ی نور جوانه زد
ودر جاودانه ی افسون نفس هایت
عشق رمیده
باز پیچید به شاخ وبرگ خیال
نازنین رجبی
در جایی که
حتی کلمات هم درمانگر نیستند،
تنها باید رقصید…
دیوانهوار، بینظم، بیمرز،
مثل زنی که آتش را در آغوش گرفته
و هنوز زنده است…
چون رقص،
آخرین فریاد کسیست
که نمیخواهد خاکستر شود.
لیلا مقدس
مرا کشتهاند
در خم کوچهای که عطر پیچکهایش محله را پُر میکرد
مرا کشتهاند
به دنبال چیزی میگشتم که ناگهان
سیاهجامهگانی سر راهم سبز شدند و کبودم کردند
مرا کشتهاند
کارشان را تمیز و سریع تمام و رها کردند و رفتند
و من چند ساعتیست که مردهام
خودم را چند کوچه پایینتر جا گذاشتهام
و حالا دیگر به دنبال چیزی نمیگردم
جز قاتلان خودم
همان چشمهای بیرحمِ لعنتی!
رضارجبی
شرر مهر تو آتش زده بر بنیانم
گل رویت شکفد در سبد چشمانم
نهراسم ز پریشانی امواج نگه
تا که چون موی تو آشفته شده سامانم
رفته ام در قفس چشم سیاهت ، اما
شادمان از قفس و تیرگی زندانم
زورق خاطره ها آمده تا ساحل دل
یاد هر خاطره ای تازه کند پیمانم
رفته بر دار نگاه تو ، مسیحای دلم
من که بر روی صلیب نگهت ، نالانم
گریه ی شمع فروزان همه شب می بارد
روی خاکستر پروانه که شد ، ایمانم
ناصرمهرابی
شرر مهر تو آتش زده بر بنیانم
گل رویت شکفد در سبد چشمانم
نهراسم ز پریشانی امواج نگه
تا که چون موی تو آشفته شده سامانم
رفته ام در قفس چشم سیاهت ، اما
شادمان از قفس و تیرگی زندانم
زورق خاطره ها آمده تا ساحل دل
یاد هر خاطره ای تازه کند پیمانم
رفته بر دار نگاه تو ، مسیحای دلم
من که بر روی صلیب نگهت ، نالانم
گریه ی شمع فروزان همه شب می بارد
روی خاکستر پروانه که شد ، ایمانم
امیرحسین باقری