کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

پایان نمی‌یابد

پایان نمی‌یابد
نوشتن این شعرها
می‌نویسم تا واژه‌ها
چون عطر در فضا پراکنده شوند
و از نخوانده بودنم،
باز هم بازگشت کنند.

سیدحسن نبی پور

بهر دوام عاشقان چشم فراز میکنی

بهر دوام عاشقان چشم فراز میکنی
خلوت دل گزیده ای ، قصد نیاز میکنی

چشم فراز می کنی ، زلف دراز می‌کنی
نشئه صد شراب را ، مُهر ، تو باز میکنی

بند گران نهاده ای بر دل و جان عاشقان
بند که سخت کرده ای؟ بند که باز میکنی؟

چون که ندیده ای به خود ، حال و هوای خستگان
در طلب کدام دل ، حاجت راز میکنی

غلغله ای فکنده ای بهر غنای مطربان
در پی بوعطای دل ، سازِ حجاز میکنی

خسته ی بی گناه را زار و نزار می‌کشی
بر سر خاک بی دلان بانگ نماز میکنی

ای دل اگر چه می کنی ناله در آرزوی او

چون به وصال او رسی ملک ایاز میکنی

حمیدرضا کندی کیله

آتشم شام زمین روز تو است شام تو هم روز زمین

آتشم شام زمین روز تو است شام تو هم روز زمین
یک روز تو ویرانی و یک روز همه مردم شهر
کوله بار غم و اندوه شده چشمِ دلت؟
فرصت یک نفسِ عمر تو اندوه شده؟
همه ی زندگی ات آه و دریغی شده است؟
غم نخور حال تو را از دل و جان میفهمم
آتشم کاسه ی صبرت به سرش آمده است؟
تو نداری نفسِ فرقت و هجران و هراس؟
ترس داری که دگر باره خودت گم بکنی؟
ترس داری که دلِ گم شده یغما برود؟
من و تو مثل همیم من و تو چفتِ همیم،
ترس تو ترس من است، شادی ام شادی تو،
سورِ تو حال خوشم، غمِ تو بابِ دلم
بیم داری ز کَفَت دل برود؟
برود خویش خودش را به فنا می بکشد؟
بیم تو بیم من است، میفهم
آتشم شام تو و شام زمین چفت شده؟
در شب خویش و شب دنیایی؟
با خودت زیر لبت آه و فغان سر داری؟
کار دنیا همه ادوار جهان وارون است
چرخ وارون شده را صاف شدن ممکن نیست
بعد شام و سیهی، هاله ی نور است سپید
هاله ای است که امّید بنامش شده است، آی امید به فردای خودت را تو بفهم
آتشم شعله ی امّیدِ تو خاموش شده؟
میفهم...
پس بیا دست بده دست بگیریم
من و تو هیزمِ امّید بچینیم
وَ دمی طعم خوش زندگی خویش ز جان حس بکنیم...

امیرسام نامداری

تا همیشه این جهان، در پی دلِ دیوانه است،

تا همیشه این جهان، در پی دلِ دیوانه است،
که در شب‌های تنها، یادِ تو را در دل می‌خواند
نه از گذر زمان، نه از فریبِ روزگار،
تو همیشه در دلِ منی، با چشم‌های بی‌قرار

دست به دستِ سایه‌ها، در جستجوی رؤیاها
همچنان در پیِ تو، از همیشه تنهاتر
فریادِ بی‌صدا، در دلِ هر شبِ تاریکک
می‌شکفم همچون گلی در دلِ آتش

هر کجا که باشی، در دلم جا داری
نه زمان، نه مکان، هیچ چیز نتونسته جای تورو بگیره
فقط تویی که دلم رو پر کردی از این آتش
که زبانه می‌کشه تا همیشه، تا همیشه......


کاویانی علی

میدهد هردم زمان فرمان کوشش را نوید

میدهد هردم زمان فرمان کوشش را نوید
زندگی ارزش ندارد بی تحرک نا امید
روز خود را با نگاهی تازه تر آغاز کن
بام دنیا را مبین و بیش از آن پرواز کن
بخت هرکس سایه ای از واقعیت های اوست
ذهن عالم ظلمتی قدرمنیت های اوست
در دل امروز و فرداهای این تن مانده ام
دست ضحاک زمان بی سرو تن .خوانده ام
در جنون حال خوشی دارم که پایانش نکوست
از ازل شوریده ام. تشویش این حالم از اوست .
گردش احساس دل. نور مجرد بوده ام
ظلمت بی انتها در طالع بد بوده ام
فاصله یک معجزه در انتشار خلقت است
این جهان آینه ای از رقص نور حکمت است.
باز میگردد به تو آنچه به بازی ساختی
یک نفس عمرت گذشت و یک جهان را باختی.
درد مسکینان نداند روح خودخواه زمان
عاقبت زندان شوی در قاب عکس دیگران
نا خوشی و نا امیدی دست سرد این سراست
هرکسی دل دار شد خود ابتدای ماجراست.
راه دوری رفته ام پای صبوری بسته ام
از سرشت مبهم حکم عناصر خسته ام.
دور باش از ناله های متحد با چشم یار
خوش بمان در سردی دستان گرم روزگار.


توماج جلایر