در ماتریکسِ سبز،
همهچیز مجاز است
جز حقیقت.
و حقیقت
گیسوییست
که در باد رها شده
و نجات را
نه در «او»،
بلکه در «من»
آغاز میکند
نجات
پچ پچ شمعی است
که در طوفان تردید
هنوز زنده است
نه آن نجات که
ناجی
سالهاست
زیر لالاییی از ترس و حدیث،
درون ما را
مسخً میکند
به بینیاز از بیداری
او که
تسبیحهایش
دیگر ذکر نمیگویند
ساچمهاند
در دستهایی که خدا را
با شلیک تلفظ میکنند.
و چاهِ در کما فرورفته
دیگر
معبدِ انتظار نیست.
قبر اندیشه است!
سپاس که به مهر میخوانی!
بینش پارسا
اگر شبهای بیپایان به تاریکی مرا خواندند
چراغی از درون قلب، امیدم را برافشاندند
دل از هر غصه برخیزد، اگر شوری به پا گردد
که هر زخم عمیقی هم، به صبح تازه میماند
جهان با هر غمی گوید: تو را راهی دگر باشد
ز هر افتادن انسان، در او جانی دگر ماند
به هر پایان که مینگری، در آن آغاز پیدا شد
نه ظلمت میبرد دل را، نه سردی جان ز خود راند
بخوان فاضل ز امیدی، که در دل زنده میگردد
جهان روشن شود آنگه، که انسان عشق میداند
ابوفاضل اکبری
«پیاله در طلب چیست؟ جرعهای باده/
جنون عشق کجا و کتاب و سجّاده؟»
«تهی شدند و بریدند و خاکشان بر سر/
به این طمع که بگیرند دست افتاده»
«بجای علم و عمل، عشق را طلب کردند/
خوشا به حال همان رندهای آزاده»
«در این زمانهی پیچیده این جوانمردان/
درون سینهشان هست عالَمی ساده»
«نه جای ماندنشان هست در همین منزل/
نه پای رفتنشان هست در همان جاده»
«تهیتر از تهی از هیچ آمدند پدید/
بدون نام بخوانیدشان: تهی زاده»
«کسی که گردن او دار را طلب کردست/
نه هست فکر مدال و نه فکر قلّاده»
«اگر خدای دهد هرچه را گرفته ز نو/
وگر خدای بگیرد هر آنچه را داده...»
«چه فرق میکند او را که از تهی شده پر/
پیاله در طلب چیست؟ جرعهای باده»
علی رفیعی وردنجانی
فال می گرفت و می خندید
تا دم صبح، رو به دریا بود
آتش هزیمش به ته که رسید
چشم هایش هنوز آنجا بود
قهوه نوشید، شب به صبح رسید
انتظارش هنوز پابرجا
آتشش سرد، گرچه دلش
از عطش پر، کنار این دریا
آتش دل چو شعله کشد
فال پشت فال می آید.
در دل قهوه های سرد و کدر
شکل های محال می آید
عشق با عقل در تناقض بود
راه حلش تفال حافظ بود
فال قهوه گرفت، خوب آمد
عشق از سحر، غروب آمد
حافظ از دور با خودش خندید
ساقی قهوه تا سحر رقصید
حیف این جانشین آن گردید
احترامات، در خفا نهان گردید
عاقبت در خروش این افعال
استکانش زمین نشست و شکست
موج از پشت موج آمد و رفت
قلب دریا به شیشه گرفت و شکست
آب تا قد عشق بالا رفت
عشق او در میان دریا رفت...
علی نعیمی نیا
راز پنهان را نگاه تلخ هویدا میکند
چشم را اندوه دل بی اختیار وا میکند
دل به دستش دادهایم شاید که دلداری شود
خود شکست دل را و خود آن را تماشا می کند
رضا مرادی