کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

چه حالی دارند میخ های دیوار،

چه حالی دارند میخ های دیوار،
بدون قاب

محمد حسن طباطبایی جعفری

میخواستم شعری بگویم رنگ چشمانت

میخواستم شعری بگویم رنگ چشمانت

هم جنس لمس بی هوای گرم دستانت

باران گرفت و خیس باران شد غزل هایم

وای از منو از حرف های بین چشمانت...

امین قوتی

دلداده به جان سخنم شیر شدم من

دلداده به جان سخنم شیر شدم من
گهواره تکان داد که نخجیر شدم من

سلطان عجایب سخن عشق ربودست
همسایه نشان داد که درگیر شدم من

باروی وصالت چه کنم سایه قرین شد
پروانه کجا رفت وجهان سیر شدم من

پاداش تو را خواستمت‌ بوسه دهم من
پیمانه فغان گشت که لب گیر شدم من

عشقی که نرقصد به غزل های شریفم
در بند طلسم است که بد زیرشدم من

درشهرجفای تو نگاهم به چه سرگشت
حلاج چو رفت بر مهنش پیر شدم من

یک بوسه ندادی که لب از روی تو گیرم
در گیر تو باشم شب و روز میر شدم من


درآتش عشق ات چه کندسازجعفریست
قانون شریعت چه نوشت قیر شدم من

علی جعفری

بر دَر و دیوار دلم، تکیه زده خیالِ تو

بر دَر و دیوار دلم، تکیه زده خیالِ تو
یک شبه عاشق شده دل، به عشقِ لایزالِ تو

به عرشِ کبریائی ات، آمده ام به التماس
تا بدمَد تلالوئی، ز نورِ بی زوال تو

کاش سروده هایِ دل، قبولِ درگهت شود
کاش بگیرد این غزل، روشنی از جمالِ تو

کاش دمی که بی توأم، بسته شود کتابِ عمر
تا تو تفألی زنی ، زنده شوم به فالِ تو

سوژه ی هر قصیده ام، تا به اَبد توئی و باز
حسرتِ هر ثانیه ام، آرزوی وصالِ تو

هک شده بر لوحِ دلم، برتب وتابِ سینه ام
رَدی از اَنوارِ تو و، جمالِ بی مثالِ تو

عشق توئی، ظفر توئی، ثروت وسیم و زَر توئی
گدایِ هر روزِ منم، سائلِ ماه وسالِ تو

دیده ی طوفانیِ من، اَبری و بارانیِ توست
کشتیِ طوفان زده ام، دلخوشِ یک مجالِ تو

بر تنِ ناتوانِ من، توانْ توئی و بعد از این
تکیه به نامِ تو زنم،، به حُرمت و جلالِ تو

معصومه یزدی

در خیالم با تو سودای دلم پرسود بود

در خیالم با تو سودای دلم پرسود بود
در عمل اما گمانم مطلقا مردود بود
گفته بودی شادمان باش اخترت خوش آمده
وای بر من گر مرا این طالع مسعود بود
پیش ازین دریای غم یک قطره شادی یافتم
تندی شمشیر عشق از تیغ شهدآلود بود
آتش چشمان تو گرمی به دنیا داد لیک
بهره چشمان من زان، اندکی از دود بود
فکر میکردم به سوی کعبه می دارم نماز

عاقبت دریافتم این قبله بی مقصود بود
سوختم در راه و فهمیدم بهای بوی توست
روزگارم چون پس از تو چون رماد عود بود
چشم اگر من میگشودم غایتم مشهود بود
در زمستان سایه سرو کهن مطرود بود
این همه گفتیم: هستیم و بمانیم و شویم
آخرش افعالمان دیدی چگونه "بود" بود؟

آرمان جلال آبادی