هنر یعنی تعهّد، عشق، باور، غیرت دینی
هنر یعنی صفا و معرفت، یعنی خدابینی
هنر روح رهایی از قفس، در اوج رقصیدن
هنر یعنی سرانجامت شهادت، همچو آوینی
هنر یعنی شبیه مرتضی از خود رها گشتن
میانِ خاکِ خونین شهر، دنبالِ خدا گشتن
همیشه راوی فتح و میانِ شاهدان باشی
و با طعم شهادت نیز آخِر آشنا گشتن
حسین اعتمادی
همه شب را به خیال تو سحر میکردم
و زمان را به حضور تو خبر میکردم
شبی اما شده ما را به خیالت آری ؟
زندگی را به نفسهای تو سر میکردم
زاهد از مسجد و محراب و نمازش میگفت
من به میخانهی چشم تو نظر میکردم
صد دعا از دل مجنون پریشان احوال
خواندم حتی اگر از عشق ضرر میکردم
آنچنان زلف تو در باد پریشان گشته
گاه و بیگاه من احساس خطر میکردم
لب تو همچو نبات ته چایی شیرین
بود و از وصف لبت یار حذر میکردم
تلهی عشق مرا سخت گرفتارم کرد
وقتی از کوچهی معشوقه گذر میکردم
مبینا سادات هاشمی
اه ای فلک ! به عاشق مسکین جفا بس است
بیداد بر بلا کش کوی وفا بس است
دنیا به بال خسته ی ،من سنگ می زند
قصد جف به زخمیِ درد آشنا بس است
ای باغبان عشق ! کجایی خزان رسید
بیگانگی به شاخه گلِ بینوا بس است
می سوزم از فراق تو، ای نو بهار حُسن
خاکسترم به باد شد اکنون جفا بس است
رفتی ،غمت نشسته به جانم ، بیا دَمی
باری بکن تو چاره ی دردم ، دوا بس است
شب شد دوباره چشمِ امیدم به راه توست
بیمارم از تو گوشهی چشمی ، شفا بس است
بارٍ غَمٓت به دوشِ نحیفم کشیده ام
رحمی بکن که جورتو ، بهر خدا بس است
من خسته از رهایی و بی سر پناهی ام
بال و پَری نمانده برایم ،بلا بس است
فریبا دلال
دلم برای دیدنت، همیشه تنگ میشود
میان بُهت لحظهها زمان درنگ میشود
به کام رنج عاشقی مرا به خود رها مکن
که بی تو روزگار من سیاه رنگ میشود
ز شوق عاشقانهام همیشه شعر می چکد
تو چون که جلوه میکنی، غزل قشنگ میشود
تو ای فرشته در پیات تمام عمر گشتهام
که با تو شهر قصهها به من فرنگ میشود
سزای زندگانیام بهشت یا که دوزخی
اراده هرچه ام کنی بلادرنگ میشود
دوباره صبح میشود برای بوف شوم شب
که التماس نالهاش حدیث ننگ میشود
زمان به سال میکشد دمی که بی تو میرود
دلم برای دیدنت همیشه تنگ میشود
مسعود کریمیان
دلا! مـجـنـون شدی ، چـشـم انتظاری تا به کِی؟
در غـمِ مـعـشـوق ، رنـج و بی قـراری تا به کِی؟
هر چه بی خوابی کشیدی از غمش کافی نبود؟
خسته ام با من بگو ، شب زنده داری تا به کِی؟
علیرضا تندیسه