کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

تونسیمی که به هنگاه وزیدن خود

تونسیمی که به هنگاه وزیدن خود
بوی یاس وسمن ونسترن آردبه مشام
تونوازشگرگل های گلستان ودرخت بیدی
بلبل ازشوق دهد وقت سحربرتوسلام

نسیم منصوری نژاد

نمی‌دانم که باز می‌گردی

نمی‌دانم که باز می‌گردی
یا نه
امّا در اعماقِ خواب‌های پریشانم
یک ماهی کوچکِ طلایی
گاهی از دور
لبخندی نشانم می‌دهد
که امیدوار باش
و گاهی
سوار بر موجِ اشک
در سیاهی شب
پلک‌هایم را می‌شکافد
و می‌گریزد.

حسن حیدری

زندگی آه و دمی است

زندگی آه و دمی است
چه نخواهی، که نخوانی، و ندانی هیچ را

زندگی، گشته تباه
گرتوخواهی و بخوانی و بدانی

دانا گر شوی، زندگی زیبا شود
حال می‌پرسی چه خواهم؟

و چه خوانم و چه دانم؟
می‌گویم برایت، ای رفیق

شیء کوچکی است
جنسش است از کاغذ

وهزاران دانش در دل
این اشیاء خوابیده است

او کتاب است، کتاب
گنجی از حکمت‌ها

پس بخوان ای رفیق
که درون کتاب، پند و اندرز
نهان است بسیار


کلثوم براهوئی شهری

سرم را بالا نگه می‌دارم،

سرم را بالا نگه می‌دارم،
سبک است و خوانا،
چهره‌ام.
شاید یک بزدل،
شاید یک قهرمان،
ناجی یا یک آفریننده،
از نگاه مردی که گاری به دست،
خیابان را فریاد می‌کشد،
سبزی می‌فروشد،
از نگاه کودکی بی‌شرم،
که تنها می‌زیید،
و از نگاه گوارآلود تو،
که زندگی‌بخش است.

این یک مأموریت،
یک پیام‌آوری نیست،
مگر اینکه مرگ ما را ببلعد،
و در یک بازنگری دائم زیست کنیم،
در تک‌تک واژگان ذهن
اسیر شویم،
و مدام در را بر روی خود
ببندیم،
تا که زندان‌بان با ما مهربان باشد.

«این جهان زندان و ما زندانیان»
پرده را بگشا و بگذر از زبان،
نور را راهی کنج خانه کن،
ظلمت‌دیده به سر کن، بگذر از زمان،
وارد رد سیاه سایه شو،
شاید غرق نگاه یک جوان،
کشش گرمی که دارد او هوس،
گرمی پوستش هست در هر نفس،
جوشش و تب‌های عشقت را ببین،
سوی آن خانه به خانه زیست کن.
خاطره‌ نزد کسی عاجز نمی‌ماند عزیز،
این تلاش هست نکوداشت زبان،
آن زبانی که به ما یاد نداد
که چگونه سوی دردها باشیم.

«قضای آسمانی‌ست این،
دگرگون نخواهد شد.»
زندگی شاید سیرکی هست بزرگ،
یک بازی بیگانه،
با کشمکش‌های بچگانه.
زندگی شاید جوی آبی است که باید دید،
حرکت آب درون یک قفس،
آن که راه می‌دهد بی‌پروا.
زندگی شاید یک لوله است،
که سکه‌ای باشیم راهگشا
سوی خروج از لوله شویم،
آب‌وار،
پیش به سوی خانه شویم


آرش پاکدامن

اشک، آرام از نگاهِ خسته‌اش جاری شد

اشک، آرام از نگاهِ خسته‌اش جاری شد
ماه، تنها شاهدی بر لحظه‌ی بی‌داد شد

دل گرفت از همه‌ی شهر، ز مردم، ز سکوت
در دلِ شب، حرف دل، همدمِ فریاد شد

در سکوتِ سرد شب، دیوارها دلگیر شد
هر نگاهِ عاشقانه، قصه‌ای تعبیر شد

شمعِ جانش بی‌صدا در باد خاموشی گرفت
حسرتی در قاب اشکش، مثل سایه محو شد

چشم بست و دل سپرد، انگار دیگر خسته بود
خاطراتِ رفته برگشت، آشنا، تقدیر شد

ماند تنها با غمش، با ماه و شب‌های تار
چون مسافر در شبِ گم، بی‌دلیل و دیر شد


محمد حسین زاده