دل که ویرانه و بی خانه شده
اقبال که بی رنگ و کم مایه شده
یکبار هم که گفت مرا می خواهد
به تلافی ؛ در پی آزار این منه دیوانه شده
رفتی و دل هنوز در پی کشف راز نگاهت
دلداده مانده به موهای سیاهت
خودخواهی را بگذار کنار تا که ببینی
این فقط چشم من است ؛ فرش شده در زیر پایت
یکبار بگو با عشق من جهانت رنگ و وارنگ است
بی عشق من ؛ شب و روزت نه میزان و که مَنگ است
میدانم که دروغ می باشد
این دروغ از آن دروغ های قشنگ است
دریا و ساحلش ؛ تو را کنار من می خواهد
چشم گریانم جای موجش ؛ موی تو را می خواهد
یاد عطر تنت در آن لباسه جا مانده
در میان این همه عطر خوش ؛ عشق ؛ بوی تو را می خواهد
دریا را بغل کردم به جایت
هنوز هم چشمان خیسم مانده به راهت
با آن همه بی خیال از من بودنِ تو
من هنوز هم همان همبازیه مانده به پایت
ماهیه برکه ی جانم ؛ جان به فدایِ ناز و ادایت
اقاقیه باغِ دلم ؛ دل به فدایِ برقه نگاهت
شاخه نباتِ چای تلخه زندگیم
همه مست و هوشیار به فدایِ مسته لبانت
در انتظار بوسه ات ؛ تن چه خُماری می کند
برای یک آغوش بازت ؛ ساعت شُماری می کند
هنوز هم خوش خیال است دل من
به امید بُردنش و برگشتنت ؛ باز قُماری می کند
سید علیرضا دربندی
قهوه تلخ
!!!!!!!!!!!!
قول دائم میدهی جانانه نه
عصرها آری ولی صبحانه نه
میشود هر روز قهوه تلخ خورد
آن نگاه سرد را روزانه نه
شمع و پروانه بهم مجنون شدند
شمع پروا می کند پروانه نه
آب و آینه شبیه اند در عمل
آب احساس دارد و آینه نه
دست را با سر وسینه آشنا
دست را بر سربنه برسینه نه
فرق دیوانه و عاقل درغر است
عاقلان غر می زنند دیوانه نه
اختیار زندگی در دست تست
چون گدا هرگز اگر شاهانه نه
نقد و نسیه عمر را باید گذشت
پیش فروش عمر را بیعانه نه
مسجد ومیخانه شد پر مشتری
مسجد اما ظاهری میخانه نه
هرچه راخواهی بزن طعنه نزن
طعنه را هر جا روا در خانه نه
گر وفا را امتحان خواهی بدان
آشنا دارد کمی ، بیگانه نه
یاد باباها و مادر ها به خیر
یاد گاهی میکنی؟ مردانه نه
عبدالنبی اکبری
دلا دیدی که لاله خون جگر شد
هزاران لاله با هم شعله ور شد.
زهر شعله زمین گلرنگ و گلگون
قطار شعله ها دریایی از خون.
قطار شعله از دریا گذر کرد
تن دریا لباس خون به بر کرد.
سیاهی رفت و از خون پرده برداشت
شب پر کینه خنجر پشت سر داشت.
نگا هاشان به مردم سرد سرد است
دلا این یادگار زخم و درد است.
سید محمد علی وکیلی شهربابکی
جوانه های قلبم
شروع به شکوفه زدن
کرده اند
و تقویم
فصل دلپذیری را
آغاز کرده است
فصل نگاه و لبخندت
فصل بودن و داشتنت
نسیم بهاری
شمیم خوشت را
به مشامم می رساند
رایحه ای خوش تر از
یاسمن و مروارید و رز
که عقلم را یکسره
مدهوش می سازد
گرمای دستانت
سرمای سوزناک زمستان را
از تنم می رهاند
و خرمی و طراوت عشقت
وجودم را فرا می گیرد
اسماعیل رئیسی