کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

شعرت پرنده شد

شعرت پرنده شد

تو اسیر قفس

می بینی سلیمان ؟!

قالیچه ی پرنده هم به کار نمی آید


فاطمه محسن زاده

پری لب فروبست

پری لب فروبست

پایان معامله با شیطان دریا

فروش کلام بود در ازای عشقی محال

اینک !

زنان زیبای لال از نسل آن پری اند

از افسانه های دور تا حال

- این حال ملموس -

تکرار می شوند

تکرار!


فاطمه محسن زاده

کاش دریا بودم و پایِ دل اَم، آزاد بود

کاش دریا بودم و پایِ دل اَم، آزاد بود
همنشین اَم ابرِ تشنه، دلنواز اَم باد بود
در درون اَم گوهرِ زیبا تولّد می گرفت
در برون پشتم پراز مرغانِ آوا شاد بود
موجِ بیتابِ تن اَم گهواره ی کشتیِّ نوح
شهرتم همواره مرزِ مردن و میلاد بود
ساحل اَم، آرامشِ دریا دلانِ عدل و داد
غرّش اَم، کوبنده ی کهنگی و بیداد بود
ناخدایِ بی خدا در من شکارِ شومِ شب

موجهای اَم، دادِ انسانهایِ بی فریاد بود
ماهی و مور و ملخ را، مأمنِ دادُ دِهش
ظلم، در تابِ تنم در چنبرِ مرصاد بود
غولِ استبداد در، قعر و قیامِ قطره هام
مثلِ موم اندر مصافِ مشتها، منقاد بود
موجهایم شانه میزد بر سر و زلفِ امید
صخره زیرِ ضربه اَم آبستنِ فرهاد بود
نطفه ی نرمِ نسیم از ناله هایم می چکید
زانکه انوارِ سحر، درجوششِ میعاد بود
چشمه هایِ کوهِ کر از مهرِ من تا بیخِ برّ
تشنه لب در پای بوسِ ابرِ بی اوتاد بود
گرمِ آغوشم به پهنایِ غم و قهرِغروب
چون کمینگاهِ صبورِ قصّه های شاد بود
گر چنین بودم چو دریایِ نترسُ بی نیاز
مؤمن و کافر زِ مهرِ دامن اَم همزاد بود

امیر ابراهیم مقصودی فرد

شاخه از زخم تن، درخت ....گریان شده بود

شاخه از زخم تن، درخت ....گریان شده بود
همچو پروانه که بر شمع پریشان شده بود
هر دری را به تمنای .....کسی ....می زد و او
از همین آتش سوزنده گریزان شده بود
ای نفس....ای همه ی بودن من، بیداری
دخترم...جان دلم...زمن ...گریزان شده بود
درد سختی است که در غصه بلغزانی دل
اشک از،دیدن این درد.....هراسان شده بود
مدتی گوش به اهنگ جنون می دهد و
آخرش می شنوی ...اوست که شیطان شده بود

باورش سخت و قبولش چه بسا سنگین تر
مادری زجر کش ....قصه ی هجران شده بود
باغ سبزی که بنا بود. ....به باران برسد
خسته از سوزش جانسوز.....بیابان شده بود
هرچه از فهم سرودیم و ز عرفان نشنید
او که در قافیه ای معنی عرفان شده بود
نه که بیچاره شوم، درد کشم نه هرگز
تکیه ام گستره ی دلکش قرآن شده بود
من به بیداد تو هرگز نکنم، ،،،سر را خم
جان من پیشکش حضرت انسان شده بود
من به انسان شدن خویش ، که می بالم و او
قطره ای، گم شده در عالم ویران شده بود

نرجس نقابی