آمد به ما نشان داد و برفت
نشانش چه گران و خزان بود و برفت
خسته تر از آنیم که نماییم به نگاهان که چه بوده است
تو دانی و من دانم و او که دیده است.
حسین قاسمی
قایق سهرابی و در دل، تو پارو می زنی
عطر خوشبویی چرا، بر زلف و گیسو می زنی؟
داش آکل هستم ولی، مانند کاکارستمی
زخم بی اندازه بر، مرجان کم رو می زنی
مثل یاس و نسترن، یا مثل حسن یوسفی
که گل سرخی، به جان ناز شببو می زنی
راستی شمس منی، در قونیه تنها شدی
مولوی خسته را، بانگ هیاهو می زنی
من پلنگ منزوی، تو ماه ناز آسمان
در کنار برکه ها، حرف دو آهو می زنی
سرمه ی خوب و سیاهی، ای عزیز نازنین
امشبی در چشم های مثل جادو می زنی
من امیری بس کبیرم، در دل کاشان تو
روی رگ های مرا، با تیغ ابرو می زنی
رضا روزگر
چِک چِک آب و تِک تِک ساعت خواب
ناله شــــب در ســــــــکوتی بی تاب
قــــژ قــــژ خـالی تابی از عشــــــــق
ماه، سَرخـــــم کرده در آیینـــــهی آب
ابوالقاسم میدانی
می شود با تلاش تندیسی زیبا ساخت
اما نمیشود جانش بخشید و زنده اش کرد
باید دم عشق در او دمیده شود آنوقت جان بگیرد
تا فرشتگان بر او سجده کنند.
در من جاری شو
بگذار جاری شوم
بر من نازل شو ای آیه عشق
تا واژگانم رنگ و بوی تو را بگیرد
شعرم جان بگیرد
خواهی دید که شیطان هم
سجده خواهد کرد.
مسعود حسنوند
شکسته سد دلم، خون به پشت آن لبریز
به قطع بارش باران اشک، دعا میدارم
کاظم بیدگلی گازار