کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

خیالت سایه انداخته

خیالت سایه انداخته
بر تن روزگارم
شب و روز تمامش سیاهی ست
امید  به روشنایی دیگر نیست...
مثل بختک افتاده به جانم
و از ریشه می بُرد تاب و توانم
به قصد جان
تبر می زند شاخه هایم
درد از درونم زبانه می کشد و
انگار رسیده آخر جانم

ولی زجه هایم به جایی نمی رسد و
انگار به زنجیر خیالت اسیرم من
در سلولی انفرادی،
تنگ و تاریک
و امیدی به رهایی نیست...
یعنی صدای دل را نمی شنوی؟
که زیر درد صدایت می زند
و من جان می دهم
زیر شکنجه ی خیالت
کجایی
که صدای دل را نمی شنوی...

مهدی کرمی

کلماتم را در دهان می‌چرخانم،

کلماتم را
در دهان می‌چرخانم،
شبیه سنگ‌هایی
که جرأت پرتاب شدن ندارند.

چگونه بگویم، پسرم؟
که امروز باز
دستانم خالی‌تر از دیروز است،
و آرزوهایت
در ته جیب‌های پاره‌ام
مدفون شده‌اند.

دیروز
وقتی نگاهت
بر کفش‌های کهنه‌ات لغزید،
زمین زیر پاهایم
ترک برداشت.
و امشب
در سکوت تو
آوار شدم.

من،
مردی که گمان می‌کرد
کوهی است،
حالا سایه‌ای شده‌ام
که از نور می‌گریزد.

بگو، پسرم،
چگونه بار نگاهت را
بر شانه‌های خسته‌ام تحمل کنم؟
وقتی دستانم،
که روزگاری پرغرور بودند،
حالا
چیزی جز شرمندگی نمی‌سازند.

آیا روزی
این چرخ شکسته می‌چرخد؟
آیا روزی
خورشید
بر سفره خالی ما
خواهد تابید؟

و تو،
پسرم،
آیا مرا
با این دستان تهی،
باز هم
پدر خواهی خواند؟


کیانوش احمدپور

نیمه تنی خسته و جانی که نیست

نیمه تنی خسته و جانی که نیست
کوتَهیِ عمر و زمانی که نیست
آرزویِ دایم و دیرین ماست،
مرگ بلی نقطه ی شیرین ماست
هر که در این بازه ی شیرین و تلخ
ساکنِ شیراز و سمرقند وبلخ
بایدش این نکته بداند که او
حرفِ دل آن بِه که بُود روبرو
دشمن کَس نیستم الا خودم
گشته رها دشمن خود چون شدم
دشمنِ این جسمِ فرو ریخته
این تنِ بر روحِ خود آویخته
کاش رها میشدم از پیکرم
گرچه جدا گردد از این تن سرم
گوشِ خودم گشت رفیقِ سخن
گوشِ کسی نیست بدهکارِ من
آه که سنگینیِ این بودنم
نیست دلیلی پیِ آسودنم
می شکنم شاخه ی لبخند را
ریشه ی دلبندی و پیوند را
ساقه ی یک لحظه ی آرامشم
برگ و گُل و دانه ی هر خواهشم
موجِ بلا کاش به قایق زند
آتشی بر سینه ی عاشق زند
عشق کجا و من دیوانه وار
چوبِ چنار است و مرا بندِ دار
بندیِ هیچ است و نه زنجیر ها
سینه ی زخمی شده از تیرها
من که در آورده ی پیرِ خودم
کِی وَ کجا برده ی پیرِ خودم؟
دشنه در آرید و به قلبم زنید
گر که رفیقِ ره و یارِ منید
کاش که بی کس تر از اینها شوم
همچو سیاوش پیِ آتش روم
شعله شود موجی از آتش مرا
سینه شود خانه ی ماتم سرا
نای به این گردنِ بی نای نیست
این دل ماتم زده را جای نیست
خانه ی آتش زده ای سوخته
کهنه ای و بی رده ای سوخته
از خود و از غیر خودم رانده ام
خویشم و در اوجِ بلا مانده ام ...

احمد رحیمی

گرفتم که دنیا به یغما گرفتی

گرفتم که دنیا به یغما گرفتی
گل از باغ و رونق ز صحرا گرفتی

گرفتم که سبز از صنوبر ربودی
زمین و زمان ،آسمان را گرفتی

همه شادمانی ز دلها زدودی
درخشش ز هر روی زیبا گرفتی


به شمشیر از کهکشان خون چکاندی
به کشتار،گفت از زبانها گرفتی

گمان کن که با ظلم و با زور گفتن
همه پهن گیتی، به تنها گرفتی،

گرفتم که از خاک تا ماه و خورشید
به نوعی ز یزدان یکتا گرفتی

..ز شب امن و ارامش و خواب بردی
سحرگاه،از صبح فردا گرفتی

چه سودت جهان را به ما تلخ کردی
ز چشمان ما خواب و رویا گرفتی

گمان کن که این آرزوی نشد را
توانستی و بود و یکجا گرفتی

ستمگر به جز آه و نفرین نبیند
چه سودت اگر کل دنیا گرفتی


عبداله خدابنده