از حسن جمال تو چه گویم جرسی نیست
از باده ی مستت چه بنوشم قدحی نیست
در باب شفا یافتنم قصه زیاد است
از طاق کج ابروی تو تا قبله رهی نیست
رخسار بر افروخته ات شرح طنین است
چون قاصدکی گشتم و از باد خبری نیست
از هر نت تو هزار و یک موج روان است
چون جنگل بکرم هوس هیچ کسی نیست
ای دامن آلوده به دیدار سحرگاه
چندیست که ازقافله سالار خبری نیست
عمریست که در علم طبابت همه حیران
جز نام تو بردن ز سرودن هدفی نیست
پیکار نکن با من زنجیر به پایت
بیمار تو ام سجده و محراب دوا نیست
فرهاد بیداری
شکوفا شد سه گل در باغ شعبان
شفا بخش روان و جان انسان
گل سرخ و سفید و سبز خوشبو
دو خورشید درخشان ماه تابان
علی اکبر نشوه
حرامت میکنم شعرم اگر روزی بفهم من
میان واژه های او نشانی از تو پیدا است
به هر کوی و در هر حال، تو را دارم به یاد اما،
به هر لحظه بدون تو، دل من تیره و تنها است
تو را در آسمان دیدم، درخشیدی به سان ماه
ندایی از دل آمد، گفت: او در جان تو تنها است
در آغوش شب تاریک، تو را با قلب میخوانم
به هر لحظه بدون تو، دلم در سوز و اغما است
جدایی از تو هرلحظه ،دلم را سخت می فشارد
تو را گم کردهام اما، عشقت، همان عشق بیپایان است
سعید کیانی
دل سیاه من از عشق سحر بی خبر است
دل گم گشته ی من عاشق این رهگذر است
به خدا با یک نظر دل به تو بندد دل من
آشنایی با دل و دلبر گهی بی نظر است
زندگی یعنی محبت در معنای عشق
زندگی یعنی چکیدن در گرمای عشق
زندگی تا بی کران ها رفتن است
زندگی رودی است در دریای عشق
من شبی بی تو نمی خوابم دگر
من گهی بی تو نیاسایم دگر
گر بهاری را به نزدم آوری
من دلی بی تو نمی خواهم دگر
تا در خانه ی معشوق قدم باید داشت
از برای مهر و عشقی با دلی باید شتافت
دری از مهر به روی عاشقان باید گشود
در وصف صداقت موسیقی باید نواخت
تو را شب ها سفر آید
که از من تو خبر ناید
که اندر ظلمتش دردی است
که من آن درد را باید
منم آن خاک پای تو
منم مست نگاه تو
منم در وعده گاه عشق
به امید وصال تو
آن رهگذری که از گذرگه بگذشت
در سایه ی من همی بگفت و بنشست
گفتا خوشا کین درخت را شاخ و برگ
تا همی گفت آن شاخه بیافتاد و شکست
من دلم تنگ است به دیدار سحر
وین سحر مست است به دیدار دگر
از برای تو دلی فرسوده ام
این دلم را پس بده با خود مبر
به نام خدایی که مه آفرید
زمین را به دور از گزند آفرید
هم او بودی خدایی را که بودی
وی انسان را طمعکار آفرید
منم آن الفبای عشق
منم زنده با یاد عشق
شوم مست در جام می
منم تخت در خواب عشق
تو دستم را بگیری تا نیافتم
من از تو هیچ اشتلم نگفتم
تو را عشق به تو باشد سزاوار
که گفتم در خیالت من نخفتم
خوشا آنان که در خوزستانند
چه خوش آنان که در نخلستانند
تو باید غبطه ی آنان خوری که
دلی سرشار شادی چون گلستانند
احمد فیاض
مرا گر بود دم جانا،
تو بودی همدمم روزی
گذارم سر به زانویت
بدوزم چشم در چشمت
میان امن بازویت
زبان بگشایم و گویم تو را از تلخی امروز
و خواهم گفت از دوری ،
از رنجی که می افشرده جانم را
گذشت اما به دشواری
به قدری که گرفت از من زمان عمر گرانم را
چه بی رحمانه ایامی..
علی کسرائی