پرندگان سیاهی
که جای کلاغ
همیشه باغ را
فریب می دادند
وبعد
به سمت دروغهایشان پرواز
نرفته برگشتند
سوار قایقی
از نمک های اقیانوس
برای زخم فلات
فلاتِ من
فلات ٍعزیزم
میان اینهمه
پرندگان ِسیاه
بجای کلاغ
چگونه پس
اسم آسمان عیساست
علی مومنی
به خود میگم :
عالیه این عشقی که تو ساختی
دلت را بدجوری به یار باختی
تمومِ زندگیتو، به یارت پرداختی
خود را به دام خوبش انداختی
این همون چیزیه که دنبالش ،
یه عمریه میگشتم
براش دلم یه دریا شد و،
خودم چو کشتی گشتم
کنون دراین حال وهوا ،
آهنگِ دشتی ام درونِ دشتم
خداکنه ابد همین باشه برای عشقم
خدا کنه اینهمه شادی هیچوقت ،
بَدل نشه به هیچ غم
خداکنه ازاینهمه حقیقت ،
هیچوقت نرسم به وَهم
خدا کنه روزگار،
زجرُو نیاره به درونِ حلقم
ای گلگذاز ،
هیچوقت منو به حالِ خودم نذار
میخوام که با تو باشم اِی گلعذار
منو همیشه خاک راهت بذار
خوبه حسِ خاکِ راهِ یار
چه حس خوبی داره ،
خاطراتِ یار
بهمن بیدقی
هنوز از جام چشمانت شرابی ناب مینوشم
که مستی از شراب ناب چشمت عالمی دارد
سمیه مهرجوئی
گل رخسار تو را تا به سحر بوییدم
شادمان چهره تو دست تو را بوسیدم
سر نهادم به سر شانه تو ای مادر
کودکی کردم و در دامن تو خوابیدم
فروغ قاسمی
در دل تاریکی، نوری نیست
خدا در آینهها، تصویر خیال است
پرچمهای دین در باد میلرزند
اما در دل شب، سکوتی عمیق است
آسمان بیستاره، زمین بیصدا
سوالها بیجواب، و جوابها بیسوال
ما در جستجوی معنا، در دریای بیکران
اما خدا، فقط واژهای است در کتابی کهنه
چشمانمان را بگشاییم، حقیقت را ببینیم
زندگی در دست ماست، نه در دستانی پنهان
ما خود خالق لحظاتمان هستیم
و در این دنیا، تنها خود را داریم.
مهران رضایی حسین آبادی