خشمم غلیان میکند
بر زمانهای که زخم است،
بر حقیقتی که سالها
سنگینیاش را بر شانههایمان افکنده است،
اما ما خم نشدهایم،
چون درختی که تبرها را
با صدای شکستن استخوانش شنیده،
چون دیواری که ترکها را
در خود نگه داشته،
اما فرو نریخته است.
ریشه در تاریکی،
شاخه در طوفان،
و سایهامان پناه خستگان حقیقت.
خشمم جان میگیرد،
آرامش خشم در قالب احساس،
در قالب رعشهای بر قلبی آگاه،
که با هر ضربه تپش،
به حقیقت نزدیکتر میشود.
نه آتشی کور،
نه فریادی بیفرجام،
که خنجریست از جنس آگاهی،
نوری که در دهلیزهای تردید
رخنه میکند و راه میسازد.
خشمم سخن میگوید،
در زبان رعد،
در واژههای سیل،
در رعشهای که قلب را
به تپشی دیگر وامیدارد،
در سکوتی که کوه را
به زانو درمیآورد.
این خشم،
محکم چون کوهی استوار،
منعطف چون بیدی مجنون،
جاری چون رود،
جاودان چون اندیشهای
که به فراموشی تن نمیدهد.
ما ایستادهایم...
چون حقیقتی که زخمی است،
اما هنوز زنده است.
زهره ارشد
رفت و دلم از داغ غمش خانهخراب شد چشمان پر از خواهش من رود سراب شد
در اوج شکوفایی این عشق پُر از درد بادی وزید از غم و یکباره شتاب شد
زخمی که بر این سینه نشست از تب تردید آخر شرری شد که مرا سخت عذاب شد
آن آه نهانی که به لب داشتم آخر، شد شعله و بر پیکر این عشق عتاب شد
ما خستهی امید و هراسیم، چه سازیم؟ یعقوب شدیم و غم ما سخت عذاب شد
جان را به هوای نفسی دادم و نشکفت گفتم که بمان، گفت که باید برود، رفت
چیزی که به جا ماند فقط عطر نگاهش یک خاطره شد، ماند و سپس هم به سراب شد
علی مجلسی
از پس عماری کسان برفتم بسیار
می گفت به صد زبان حال ، هوشیار
من هم چو شما داشته ام بسیار کسی
اکنون می برند مرا. بی کسان وهمیار
عبدالمجید پرهیز کار
ما مفتخر به عشقیم یاران کنند ملامت
از جور جمع دوریم یارن کنند ملامت
گفتیم که از خداییم کردن مرا ندامت
ما رسم عشق سازیم یاران کنند ملامت
در کوی مست جانان ما را کشند به دارش
خم کرده پر که مستیم یاران کنند ملامت
ای عاشق جدایی از کوی ما گذر کن
افلاک روی بیاییم یاران کنند ملامت
ای ابر خوب رویان بر اسمان چشمت
ما را نظر به کامیم یاران کنند ملامت
سختم شود چو گویم درمان درد من باش
ای افتاب جان فرازیم یاران کنند ملامت
ما را به جور جانت تا اسمان برند جور
چون حسن جان نساریم یاران کنند ملامت
ساقی سرت سلامت با عشق مینوازی
من در رخت بسوسیم یاران کنند ملامت
چون یوسفش به دام ابروی مهوشان شد
گفتند ما چراییم یاران کنند ملامت
ازسر رفته عقل و از جان رفته جانی
سر گشته زندگانیم یاران کنند ملامت
هفت اقلیم عشق را باید که رنگ نو زد
دریا درست کردیم یاران کنند ملامت
خوردیم می مستان از کوی باده دستان
در دام عشق اسیریم یاران کنند ملامت
سیاوش دریابار
ز چشم مست تو دیدم، جهانی را که حیران است
به هر گوشه ردای عشق، در این آفاق پنهان است
به پای دل چو افتادم، گریزان از همه دنیا
تو خود خواندی مرا آرام، که جانت نیز نالان است
بهاری از نفسهایت، دمید از خاک و آتشها
تو بارانی و من خاکم، که مست از بوی باران است
چه گویم راز دل با تو؟ که در چشمت هویدا شد
سکوت من صدایی شد، که در گوش تو طوفان است
بیا ای ماه شبگردم، چراغی در شب تارم
که بیتو شام جانم سرد، و هر خوابم پریشان است
دلم جز تو نمیجوید، سلوک عشق را بیتو
که در راه تو هر ویران، بهشتی از گلستان است...
ابوفاضل اکبری