عصر بود؛
باران می بارید،
منبودم
و تنهایی!
صدای باران
روحم را،
جلا میداد
قطره های
نقره ای باران،
روی شیشه،
روی برگ ها،
و روی گلها،
نقش بسته بود!
عطر خاکِ خیس
به مشامم
می رسید
غرق در
رویا بودم،
می اندیشیدم،
به روز ها،
به ساعت ها،
و ثانیه ها!
می اندیشیدم؛
به معبود،
به خلقت،
و به نعمت!
باران؛
گرد و غبار ها را
شست،
به گلها
و درختان
جانی
دوباره بخشید،
و حتی
مرا،
تغییر داد!
هستی شمشادی
چه میپرسی چرا این است چرا آن
تو خود هم اینی و هم آن پسر جان
بگو با خود که امروزت چه کردی
که باشد هر خودی هم این و هم آن
فروغ قاسمی
ای یارِ دور از من، ای ماهِ شبستانم
در قلبِ من روشن، همواره تو مهمانم
دوری ولی در دل، نزدیکی و میبینم
چشمانِ پر از مهرت، در این شبِ طوفانم
راهیست میانِ ما، کوهیست ز غم اما
عشقِ تو بُوَد آتش، در سینهی سوزانم
هر لحظه به یادتو، دل میتپد بی تاب
تا کی رسد آن روزی ، کز وصلِ تو شادانم
یکشب به خیالت، در خواب فرو رفتم
تا چهرهی زیبایت، نقشی شود بر جانم
از دوریِ تو، یارا بیمار و کمی زارم
جز یادِ تو، چیزی نیست، در فکرِ پریشانم
ای کاش که این راه، یکباره شود کوتاه
تا باز ببینم من آن یار رعنایم
تا بارِ دگر گیرم، آن دستِ پُر از مهرت
تا بارِ دگر، گویم، از عشقِ فراوانم
امیدِ من این باشد، در این شبِ تنهایی
زودا برسی از ره، تا باشی تو در خانهام
تا پُر شود این خانه، از عطرِ نفسهایت
تا روشنی آید، بر کلبهی ویرانم
علیرضا رستاقی
زقاب پنجره یک دم حذر کن
شب یلدا از این کوچه گذر کن
مرا قسمت شده این کوخ بی در
تو از کاخت به کوخ من نظر کن
فروغ قاسمی
آنقدر مست شرابم که مرا
نکند هیچ می پستی خمار
از کالبد پوستین بیرون شدهام
در آب و آتش چو مجنون شدهام
بر سر کوی گهی رقصانم
در آغوش باد همی نالانم
با ابر سفر میکنم تا به دور
با ستاره همنشین روزهای خوب
با ماه گفتگوی فاضلی دارم این میان
از همه عاشقیها میدهد بر من نشان
دیده بر رخسار خورشید میکنم
ای کهنه معشوق گلهای بیوفا
از برفین کوه گذرها میکنم
بر سر خار خطرها میکنم
با پری بحر عشق بازی میکنم
میچینم من آن دُر لطیف
از مهربان دریای شور
خارج از کون و مکان
فارق از لوح زمان
هاج و واج و حیران میشوم
سوی زیباییها گریزان میشوم
به گردون میروم، بیخود، بیخبر
زمین را میگذارم، به آسمان سفر
به هر سو میروم، او میبینم
ز هر ذره، جمالش پرنور میبینم
به پایان راه، دریافتم این راز را
که عشق است آنچه میجویم، در این درگه فنا
همه هستی، همان یک نقش زیبا
و من، ذرهای از آن عشق بیهمتا
حال آرام میگیرم در این دریای نور
میبینم عشق را، در رگها حضور
در پایان راه،
زیبا پری باز آغوشم میکشد
بوسه لبها، به جانم جان میدهد
آینه هستی به دست،
در پیاله عشق وجود
حین آن گرما و شور
پرتوهای خویش را نشانم میدهد
مهدی وفازاده