کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

گوهر این دل ویرانه ی ناچیز، نرو

گوهر این دل ویرانه ی ناچیز، نرو
نقطه ی قوت این شهر غم انگیز، نرو
شده لبریز غم و فاصله و شور، دلم
دست کم، خنده به لب، وسوسه آمیز نرو
قسمت می دهم ای ماه مسافر که به قهر
از شب حادثه و جاده بپرهیز نرو
حال تو ناخوش و ناخوشتر از آن حال من است
نرو از شانه من، یاس دلاویز نرو
درد دوری به یقین، می کشدم، می کشدت
زهر از کاسه ی صبرم شده لبریز! نرو
یاس روییده به تنهایی ایوان دلم
برو هر جا که دلت خواست، به پاییز نرو!


***
روح من پر زده از خانه ی تن، از دل خشت
از همین دور که می‌بوسمت از راه بهشت
از همین فاصله ی دور که قدر نفس است
پلک بزن، می گذرد، وقفه ی دنیا قفس است
نازکم غصه نخور! سنگ صبورم شادم
توی پرواز خود از هفت جهان آزادم
در دلم عشق، به آینده امیدی دارم
من به پایان جهان حس سپیدی دارم
من نمردم که عزادار نگاهت باشی
توی پیراهن غمگین سیاهت باشی
رفته ام تا دو کبوتر بپرد از بامم
در دل سرخترین_ سبزترین ایامم
عشق من غصه نخور مرگ به من می آید
جامه ی سرخ به عشاق، به تن می آید
این همه شور نزن، حرمت خاکی دارم
می رسم خانه به زودی و پلاکی دارم
رفته ام جامه ی جاوید بپوشم به تنم
رفته ام خاک شوم، زنده شوم در وطنم
نامه بر ابر نوشتم که کمی ناخواناست!
جمله ی آخر حلاج نوشتم، بغلش مولاناست!


هادی قدرت نما

گویی که دگر یار نیستی

گویی که دگر یار نیستی
بر درد و غمم دوا نیستی

ای درد تو بر روح و جانم
من یار قدیمی و خزانم

بر سینه من زدی کلامت
ای عشق پاک من حلالت

من یار تو بودم تو اما
بر سینه بماند این معما!

شاید ز من خطا دیدی؟!
یا و ز بر من جفا دیدی؟!

آخر مگر خطا چه کردم؟!
بر یار خودم جفا چه کردم؟!

باشد که روم ز پیشت ای یار
یاری برسان دگر به اغیار

یادم نروی ز خاطر من
یادی ز ما کن ای وفادار


آرش کربلایی علی

خنده های تو ترانه

خنده های تو ترانه
چشمانت کندوی عسل
در کلامت شعر نو
روی لبهایت غزل

گام‌هایت رقص باران
بر خاک تشنه‌ی دشت
لبخندت آبشار شوق
که از دل چشمه گذشت

صدایت زمزمه ی عشق
نوازشگری از جنس نسیم
بوسه هایت شکل گل
همچون گلستانی عظیم

دستانت ناز و مخمل
عطر نفسهایت گلاب
آغوش تو آتشفشان
هر نگاهت جامی شراب

موهایت موج دریا
عطر پیراهنت یاس
با قایقت نشسته ای
در ساحلی پر احساس

پوست تنت ابریشم و
عطر تنت هم یاسمن
ای زیباترین تصویر جهان
تو نقاشی شدی در قلب من

آرمین محمدی

بهر تماشای رخت، دیده به هر سو روان

بهر تماشای رخت، دیده به هر سو روان
تا که مگر پرتوی، رسد زآن رخ عیان

ای که جمالت بود، رونق باغ بهار
وز نفحاتت وزد، بوی گل اندر جهان

سرو خرامان ز تو، قامت خود وام کرد
ماه فلک چهره را، دزدد از آن آستان


عقل ز سودای تو، گشته پریشان و مست
جان ز تمنای تو، کرده هوای جنان

در غم عشقت مرا، نیست غم سرنوشت
زان که بود وصل تو، مرهم این ناتوان

گر بپذیری مرا، خاک درت می‌شوم
ور بربُبندی مرا، هم به تو باشد گمان

تا که من آرمان هست، در این خدمتت
شعر و سخن سراید، بهر تو بهر زمان

آرمان پیروی

به گوش کودک زمان روایتی نرسید

به گوش کودک زمان روایتی نرسید
ز. راوی هزار و یک شب حکایتی نرسید
به روز حادثه افتاد نقش خیال بر چشمان
که چشم به هم نیامد و کرامتی نرسید
به سوگ صبح نشست شفق ز آن صورت
برای سوشون بامدادان تعزیتی نرسید
چگونه شد که در مقام رستم دستان
برای زخم فرزند شفاعتی نرسید
بیار از دلشدگان خبری بر فرهاد
که از سرای خسرو و شیرین عبارتی نرسید
شکسته شد آیینه از کدورت تصویر
برای هم نشینی سوت دلان هم صحبتی نرسید


عبدالمجید پرهیز کار