مدتیست که شعری افکارم را پریشان نمیکند
چه خوش بودهام با این پریشانی
بازی من با امواج خروشان بود
پس چه به باشد این دریا، همیشه طوفانی
به ابر التماس میکنم
تا که زند صائقهای
به آتش کشد کاهدان خیالم را
باشد دوباره بپرد،
آن ققنوس طلایی
باغبان پیر به من میگوید:
گر تو را جوش است،
قلم و لوح کافیست
با تیشه بر سنگ، نمیآید
گل زیبایی پدید
نه تیشه دارم نه لوح
ابر بی نگاه به من،
در پی باریدن بر جنگل میرود
نمیداند که شدم،
اسیر سراب کویر
باید آباد کنم خود کویر خانه را
امیدی نیست به آن ابرهای اجنبی
سراب بیابان به ز منت بارانش
میکنم چاه به قصد آبادانی
نه فریب کویر را میخورم
نه انتظار بیهوده بارش میکشم
نگاهم به دستهایم است
نه در پی آن افقهای خالی
چه خوش است آمیختن
با خاکهای این کویر
میارزد خشکیاش
به غربت سیلاب تنهایی
مهدی وفازاده
سلام بر اشکی که در انتظار
آغوش گونه هاست
سلام بر دلی که سال هاست
به ستم زنده است
از تو به کجا شکوه برم
داور تویی
محکوم محکمه تو
منم
نگاهم را در محراب
چشمانت پیدا کن
تا از مروارید نگاهت
با عابدان سجده کنم
شاید سپیدی موی ژولیده ام
راز قصه بگشاید
وباور کنی
که دلم برای تو می تپد....
محمود علایی منش
هرگز مرا به خاطرات تو راه نیست
زیرا که خاطرات قتل گاه خنده هاست
و من به لبخنده تو متصل نبوده ام
که اشک تو مرا در خود اسیر داشت
رنج عجیبیست در شوره زار دل
درمیان بارش اشک ها و گریه ها
مرحم بر این زخم کهنه ام نبند
زیرا که تکیه گاه من این زخم هاست
سوزش و خارش عجیبیست در درون من
گوی که با قدم های تو این درد آشناست
تیک تاک ساعت دیواریم مرا فریب نداد
زیرا که در انتظار تو عمریست فریب خورده ام
شک میکنم به خود
به تو
به این شعر ها
که این عشق حقیقت است یا دروغ
در انزوای خاطره ها بغض میشوم
بیا که این همه انتظار کشت مرا
یونس بینا
آنکه نقش عشق را بر پرده ی ایمان کشید
رفتن ِ پروانه را از پیله ی انسان کشید
در نهاد هر بشر از ذات خود نوری دمید
نطفه های مختلط از مرد و زن را آفرید
آن خدایی که بشر را ساخت از خاک بهشت
راز خلقت را چنین در سوره ی انسان نوشت
در مسیر آزمودن ، زندگی در حرکت است
چشم و گوش تو چراغ ِ کوره راه ظلمت است
با طلوع دین حقیقت را درخشان ساختیم
قدرت تشخیص حق را در دلت انداختیم
در سپاس از نعمت پروردگار آماده باش
یاد ما کن روز و شب ، در بندگی آزاده باش
ما غل و زنجیر و آتش را مهیا دیده ایم
کافران را مست لذت های دنیا دیده ایم
جام های نقره و نوشیدنی ِ زنجبیل
عطر کافور و طهور و چشمه سار سلسبیل
خادمان نوجوان با قد رعنا ، سبز پوش
می برند از آدمی صبر و قرار و عقل و هوش
مثل مروارید غلتان رقص خوانی می کنند
قلب پیران را پر از شور جوانی می کنند
شهوت ماهی شدن در رودهایی از شراب
لذّت همخوابگی با حوریان بی نقاب
جامه ای ابریشمی بر قامت نیکان کنیم
صابرین را غوطه ور در نعمت رضوان کنیم
کیفر دوزخ وَ ترساندن از انجام گناه
وعده ی جنّت برای مومنان خیرخواه
اینهمه توصیف در حدّ و توان درک ماست
بال پرواز بشر از این تعلّق ها رهاست
رویش گل در حضور آب و خاک و آفتاب
باغبان می خواهد و یک سینه ی پر التهاب
شمع باید شد در این غمخانه ی بی روشنی
شعله ور باید شد از تاریکی ِ هر روزنی
سوختن آیین فانوس است در شب های سرد
یا بشو چون شاپرک یا دور این آتش نگرد
در طریق عشق ورزی چشم رویا روشن است
لای انگشتان حسرت، گیسوان یک زن است
مرغ دریایی! غزل پرداز موج ساحلی
ای که در آیینه ی آبی نداری منزلی
کاش می شد در افق چون پاره ابری گم شوم
یا در آغوش نسیمی خوشه ی گندم شوم
می رسد روزی که شبنم وار در چنگ سحر
در گریز از عشقِ گل از من نمانَد هیچ اثر
آیه ای در گوش من همواره نجوا می کند
با خلوص انسان خدا را در دلش جا می کند
نیّت پاک و بریدن از جهان بی ثبات
می کند ما را بهشتی در گذرگاه حیات
عادل دانشی
اگر آنی همه روی تو ببینند شیطان چه کند ؟
چو دوند به سوی دیدار وز باد دامان چه کند ؟
برپا بشود گرد تو افشان در باغ و گلستان
از غنچه که وارسته به گلزار گلدان چه کند ؟
رضا فریدونی