کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

شکن شکن

شکن شکن
نخوت اهرمن
چون که شکستی
یقینی
شوی
خاک جمع انجمن

شکن شکن
تا پند بگیری
از قلم
تا به یقین
شکسته شد
جمع شد این همه
دمن

شکن شکن
تا نبرد
قلب تورا
به تاراج باغ و چمن

شکن شکن
من به یقین
زلف کنم
خاک سری کوی دوستان
مشک شوی
مشک ختن

شکن شکن
تا بروی به جمع نور
ز خلوت
نگار من

شکن شکن
تا نشوی مست
به من

شکن شکن
تا بشوی
خدا من

شکن شکن
که میشوی
راه هزار توی چمن

شکن شکن
ز نو
شکم
تا نشوی بند شکم

شکن شکن
گفت به من
که جان من
گوش کن از این دهن
عمر به لحظه لحظه هاست
قدر بدان زمن
سخن


سیاوش دریابار

عمر میگذرد شتابان

عمر میگذرد شتابان
ما در غفلت زمانه
پیمانه لبریز شده
ما در پی جام دگر
نگاه خیره مانده به دور
ما در افسون یک نظر دیگر

سبوی عاشقی بشکست
ز ناله غریبی عاشق
ما در افسوس یک جام لب لعل
نکته به خواهش یک نیاز
ما اندر خم یک کوچه ایم
خواب به دنبال یک ابد
ما در جستجوی رویای شیرین

بگفتا که برخیز وقت رحیل است
ما بدنبال سفر هفت شهر عشق
بر حذر کرد روزگار فانی
به دل بستن به دل خوش
ما در بند اول بیت رهایی ز غم

چو نغمه حزین رفتن شنیدم
آتش زدم به می و میکده و میخانه
شور اشتیاق دیدارش
بر حذرم داشت از دل بستن به چیزی
که چه می‌گذرد این عمر ، شتابان
پاره کنم زنجیر وصل
که رهایی باشد در فراق بیداری

بنشین و ببین این چند صباح
که چو باز کند دیده و دل و نگاه
بسوزاند ریشه ذهن زمان
که عمر میگذرد چه شتابان

نیاز من به داشتن تو
نه از سر هوس
بلکه یک لحظه چشیدن
طعم گس تنها نبودن
دریغا از یک جرعه طعم عاشقی
چو فریاد ز مناره بر آمد
عمر میگذرد چه شتابان


حسین رسومی

میخواهم وقتی آمدی

میخواهم وقتی آمدی
هدیه دهم به تو
گل سرخ همیشگی را و
بگویم
پژمرده نمیشوی در خاطرم
در زیر آسمان خیالم
هرروز پرسه میزنی
بربلندای شعرم هستی
بربام احساسم نشسته ای
آغوش گسترده ام برایت
زودتر سفر کن به دلم.


مرجان احمدی

به ظاهر با خدا و مومن هستیم

به ظاهر با خدا و مومن هستیم
ولی در اصل ما یک خائن هستیم

عبادت میکنیم و همچون ابلیس
برای خلق ما بد باطن هستیم

چُنان تسبیح گردانیم و از دل
مثاله کائنان فرعون هستیم

بوقتِ تنگ دستیِ عزیزان
نزول خواری بظاهر ضامن هستیم

برای آن گرفتاران بیمار
نه درمان بلکه دردی مزمن هستیم

به نزد هموطن در کوی غربت
نه امیدی که خود اهریمن هستیم

اگر پُستی گرفتیم بهر خدمت
فقط فکرِ خریدِ مسکن هستیم

همه فکر میکنند مسجد نشینیم
خدا داند به ظاهر مومن هستیم.


احمد عابدی

ای دل، چه می‌کنی تو در این کنجِ غم‌فزا؟

ای دل، چه می‌کنی تو در این کنجِ غم‌فزا؟
برخیز و چاره کن تو این دردِ بی‌دوا

هر دم زِ هجرِ یارم، آتش به جان من
کی می‌رسد به گوشِ دلدار، این صدا؟

دردا که دور ماندم از آن رویِ چون قمر
تا کی زِ دوری‌اش فغانم، تا کجا؟

چون نی، نوایِ هجران، هر دم زِ دل کشم
ای وای، اگر نیاید دیگر، آن صبا

یادش، چو شمعی روشن، در قلبِ من بماند
تا کی بسوزم از غمِ ای یادِ جان‌فزا؟

هر شب، خیالِ او را در بر کشم به مهرم
باشد که بگذرد شبِ بر راز این بهارا

امید من به وصلش، چون دانه‌ای به خاک است
شاید که سر برآرد، روزی زِ زیرِ پاها

ای دل، صبور باش و مگیر از امید دست
باشد که یار بازآید، با لطف و با وفا ها


آرمان پیروی