کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

خاطر از مال دنیا بگشوده ام

خاطر از مال دنیا بگشوده ام

تن به سوی خدا سپرده ام

نگر این روزگار اندکی نیست

ینگر ز عالم مستحق ناله ای نیست

افاق و گیتی انترا هست وکسی نیست

راستین دم هست که قدری هست یا نیست

محمدصدرا لطف الهی

در میان جنگل این واژگان بی‌حیا

در میان جنگل این واژگان بی‌حیا
نیست لفظی که کنم من وصف رویت، دلربا

ماه با اینکه شده ممدوح اشعار همه
نزد رویت طفل نوپایی بُوَد، بی‌دست و پا

کاش بودی از رگ گردن به من نزدیک‌تر
بوسه‌ای زن بر رگ گردن، مکن شرم از خدا

بوسه‌ی تو راز خوشبختی من باشد ولی
دوری از من پیشه کردی، جانِ جان، تا کی جفا؟

دست رد بر من مزن، حال دلم را تو مکن
همچو مرغی که شده مجروحِ تیری در هوا

امیرعباس طیبی

شب آمد و دل از غمِ دیرین خبر گرفت

شب آمد و دل از غمِ دیرین خبر گرفت
چشمی که خواب رفته، ز هجران شرر گرفت
مهتاب، سر نهاده به زانوی ابرِ غم
افسرده در سکوتِ شبِ بی‌سحر گرفت
دل را ز دردِ هجر، چه حاصل جز آتشی؟
هر ذره از غبارِ غمش بال و پر گرفت
چون شمع، شعله‌ور شدم از آهِ خویشتن
دیگر چه حاجتی‌ست که شب را سحر گرفت؟
چون سایه، مانده‌ام به دلِ کوچه‌های درد

دوری ز وصل، جان مرا در کدر گرفت

محمد حسین فرحبدنیا

روح خسته جان خسته خیره ام به نقطه ای

روح خسته جان خسته خیره ام به نقطه ای
نا کجا آباد است و مانده ام در خانه ای
بوی عطرت جا مانده روی عکس کهنه
روی میز فنجان چای از قبل مانده تازه ای
چترمان از اخرین باران مانده خیس هنوز
ساز خاک خورده که ایستاده کنار بوفه ای
من ردیف کردم تمام قصه های با تو را
تا بگویم بعد تو، خشکیدم چون گل پژمرده ای

سیده مریم موسوی فر

رهگذرم در دورانی بی امید

رهگذرم در دورانی بی امید
رهگذرم و گذراس زندگانی
رهگذری خالی ز شادی و احساس
رهگذری نا امید ز فردای زندگانی
رهگذر خیالبافی بیش نیست
رهگذریم که در خیال خود میگذرانم دوران زندگانی
گم در پوچی ای ای به نام زندگانی حاصل هوس
که خیالات شده معنای زندگی ام

در حسرت رهایی ز پوچی درد زندگی
در حسرت یک لحظه جرعت خودکشی

پاکداد آزادمنش