ریشه در خاک تو دارم
بمان
تا بچینم
میوهی ممنوع تو را.
کیخسرو آریایی
باز
باران کرد
دفتر خاطراتمان را
باز.
مهدی نیک نفس
آخرینبار نهنگی به گل نشسته بودم
و از گوشهی چشم به ماسهها نگاه میکردم
چشمانم که بسته شد
یکی با سطل روی بدنم آب میریخت
دیگری میگفت: نهنگهای بریده از گله به ساحل میزنند.
هزار سال بعد که بیدار شدم
راش کهنسالی بودم
که روی تنهام..
نقش نهنگی تنها حک شده بود!
داریوش فرزانه
در تو ماه آشیان گزیده است
و وقتی به شکل هلال
بر پشت چشمانت
و وقتی به شکل قرص کامل
بر پهنای صورت مهربانت
طلوع می کند
ماه، استعمار کرده است تو را
مثل جزیره ای
در دریاهای دوردست
و بی محابا می خندی
و با لبخندی
به استقلال من
پایان می دهی
من از حالا
تا هر وقت تو بخواهی
جزیی از کشور توام
زبرا
در تو ماه آشیان گزیده است
و جهان به زیبایی تو
هرگز ندیده است
رضا کوشکی
در باغ سینه دارم برگ و نوای عشقت
من بودم و نگاهی این ابتدای عشقت
شد روز وصل نزدیک بعد از زمان هجران
اما دریغ و افسوس از انتهای عشقت
یار مهربانم دیدی چگونه آمد
طوفان سرد غربت بر آشنای عشقت
وقتی شب جدایی ناگه رسید از راه
باید وداع میکرد دل با هوای عشقت
بی باده نگاهت چون زهر شد زمانه
رفتی ز پیشم اما من مبتلای عشقت
بر من ببخش ای دوست تقدیر ما چنین بود
چون شمع من بسوزم عمری به پای عشقت
غلامرضا نصراللهی