راه بسته است ازبرف کین
پاکدامن سپندارمذ برخیز
گام برداروخودبه تعجیل آی
ره مانده وبیماراست عمونوروزجان
خشکیده لبخندز لب وپریده سیمایش
پیروخسته ودرمانده به درمان است
خیزای پاکدامن سپندارمذپیش آی
تابه فردین نمانده قدمی بیش
پیش آی وطبیبی برسان
مرهمی بنوشان به کام عمونوروزمان
باخبرهستیدمردمان شهرمان
رفته عمری شادی وبرکت زوطنمان
هیچ دانیدایران عزیزمان
پابرجاوبرپاست
باخنده وبقچه ی عمونوروزمان
پیرگشته غصه خورده زکیداهریمنان
خون دلهاداده اندهردم برسرزمینمان
گرچه کشتندبه فریب رستم دستانمان
برده اندپیکان کاوه شکسته کمان آرشمان
خواستندتازنام برندبهزادان ونادرقلی افشارمان
هم شهیدان ونام آوران وطنمان
داریم به روزگاران
هزاران هزارشیرویلان
ای سرزمین آریایی ایران من
هستی توزادگاه پاکان ونجیب زادگانمان
داریم ماامیدبه نکوحالی عمونوروزجان
تاگذریم زین فصل سردی ویخبندانی
برسیم به بهارسرسبزی وخرمی وخندانی
تابگسترانیم سفره ی رنگین هفت سین
کنیم برپاجشن بزرگ نوروزگان
بهاالدین داودپور
دانی از جنس کاغذ بودن یعنی چه
با تن کاغذی، اسیر آب بودن یعنی چه
ما همانیم که شکستیم و هیچ نگفتیم
ما همانیم که بریدیم و باز نبریدیم
اینک این من و جنگ بین من و آرزوها
بمانیم و ببینیم که برد با شماست یا ما...
صدیقه برنده گشتی
چگونه آسوده زندگی کنم؟
دگر اعتمادی
به وجود شقایق هم نیست!
راستش را بگویم،
نه تنها به شقایق،
بلکه دگر؛
به هیچکس اعتماد ندارم!
آن شیشه ی پر از اعتماد،
دگر خیلی وقت است،
که شکسته است!
دنیا برایم تکراری شده،
دیگر برایم فرقی ندارد؛
دریا طوفانی باشد یا آرام،
آسمان ابری باشد یا آفتابی،
و زندگی خوش باشد یا ناخوش!
هستی شمشادی
اگر از حادثه ی کاج
و از زمزمه ی سبز درخت
بخواهی عشق را
طلوع سبز نگاه تپه را می گویند
و گر از سایه ی بید،
خواهد گفت:
عشق در کاسه ی نور
که در آن منظره ی رقص صدای رنگ هاست
و گر از درویشی
خواهد گفت
عشق در دانه ی سیب
و در زردی یک گندم نان
و گر از من پرسند
رنگ آغوش تو را می گویم
و نگاهت به سر وقت طلوع
من تو را
و تو را
و تو را
می گویم
محدثه برزگر
در کوچههای سرد و بیصدا،
کودکی با پای برهنه،
خوابهایش را در دل خاک پنهان کرده،
چشمهایش، دریایی از غم و انتظار.
دستهای کوچکاش، خسته از کار،
هر روز میدود، در پی لقمهای،
ولی دنیا، بیرحم و سنگین،
به او لبخند نمیزند، تنها میخندد.
مادرش با چشمان خسته،
در آستانهی در، نشسته،
با دستهای پینه بسته،
آرزوهایش را به باد داده.
پدرش در دل شب، زیر نور کمسوی چراغ،
به فکر فردا و نان سفره،
ولی خوابش را هم دزدیدهاند،
دردی که بر دوشش سنگینی میکند.
سختیها مانند سایهای،
همیشه در پیشان هستند،
ولی دلشان پر از امید است،
که شاید فردا، روزی بهتر باشد.
ای کاش دنیای ما پر از مهر بود،
ای کاش دستهایمان به هم میرسید،
تا در کنار هم، این بار سنگین را
با عشق و محبت تقسیم کنیم.
بیایید برای آنها دعا کنیم،
که در دل شب، خوابهای شیرین ببینند،
و روزی برسد که لبخند بر لبشان باشد،
و زندگیشان پر از نور و صفا...
امیرمحمد اکبرزاده