کس نفهمید من چه کشم در فراق
تاب و توانم برید کور شده اشتیاق
شوق و صلابت با پای دوان داشتم
حال تنم خسته وپای دوان شدچلاق
عمری بی حاصل نشستم توبه انتظار
چه بس بیهوده بودچومکیدن سماق
رفتی وچیزی جز یادت نمانده یادگار
جز عطری که زتو پیچیده در این اتاق
تنها با تو خو گرفته بوددل دراین دیار
حال که تو رفتی با که شود دل ایاق
گر دل تو با دل من بود همی مهربان
پای پیاده در پی تو میشدم تا عراق
بی مهری ز تو بود .پس چرا من خجل؟
توچرا طلبکار شدی بالای سرم با چماق؟
داودچراغعلی
مُغٌنی بزن برتار وجودم زخمه ها باچنگی
تا بر آورد از پود نهادم شب ، آهنگی
چندان بنواز تا نماند از پود دلم دیگر اثری
تا رسد نوای شور بگوش دل های سنگی
عبدالمجید پرهیز کار
یک نفر هست که بیش از همه می فهمیدم
چهره ای بود که در آینه ها می دیدم
روح او شاید از جنس خداست. کمی ازطعم حقیقت دارد.
چشم هایش به گلی خیره شده . درک آن نقطه دور در دل تاریک زمان، زنگ آغاز قراریست که شاید برود..
یک نفر گرمی دستان تو را می خواهد.
قصه ای هست که پایان تو را می خواهد.
خون من ترکیبی است..حاصل از نقطه آغاز جهان...
زندگی تصویری است گاه شفاف و لطیف گاه مخدوش و غریب.یک نفر هست که هر لحظه تماشا می کرد..
آنچه خود ساخته بودش همه حاشا می کرد.
لحظه ها قفل به اتمسفر وخاک
سرخی خون من از لاله پاک
یک نفر هست که چشمان مرا می خواند...
طالع دیدار
حالا که ندارمت،
جهان، مرثیهای بیآغاز و پایان است،
گویی خلقت از همان لحظه به خطا رفت،
که تو را از دندهی تقدیر
جدا کردند.
حالا که ندارمت،
میان بودن و نبودن،
مرزی نیست جز هزارتوی فلسفهای تلخ،
که هزار بار مرا به تو میرساند
و هزار بار
تو را از من میگیرد.
حالا که ندارمت،
اندیشیدن،
جنایتیست که تیشه بر ریشهام میزند.
هر فکر، زخمیست
و هر خاطره، پایانی بیفرصت بازگشت.
حالا که ندارمت،
ادراک به جبرِ عبث گرفتار است،
میان چیزی که از تو میدانم
و شبحی که از تو باقیست.
بودنت دیگر "بودن" نیست،
و نبودنت،
مرزهای معنا را از جا کنده است.
حالا که ندارمت،
زمان، نه پیش میرود
و نه درنگ میکند.
گویی هر ثانیه،
مرا بر چوبهدار حقیقت میآویزد:
تو که جهان من بودی،
چگونه در هیچ گم شدی؟
حالا که ندارمت،
فهمیدهام،
غیاب گاه چنان وزین است،
که فلسفه برایش واژه کم میآورد،
و انسان،
تنها خاکنشینیست
در برابر عظمتِ نبودِ دیگری.
سودابه پوریوسف

تو را در صدف امن خویش
جای دادم تا بمانی بهر خویش
صیادان زیادی چنگ زدند
تا بدزدند تو را از بهر خویش
مروارید دلم بی قیمت است
تاجران قیمت گذارند روی خویش
من خودم را در کف دریا نهان
می کنم تا حفظ باشی بهر خویش
تو خیال کردی که آزارم تو را
می گذشتم ز خود از بهر خویش
عاقبت صیاد طمع خواهد بَرَد
از برای تو مرا از بهر خویش
با هزار زحمت بجنگم بهر تو
آخرش تو را بَرَد از فلب خویش
من را اندازد در اعماق غم
تا چو کشتی من بپوسم بهر خویش
سیده مریم موسوی فر