کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

در بند عشق

در بند عشق
خود اکسیر رهایی ست
آرامش شب
مرهون نفس معشوق
در کرشمه شب است
بدانید روح زندگی
هر لحظه عاشقی ست

در پی سبوی عاشقی
طرب بگشا ز لب یار
که چاره کند درد هجران
برو ای تنهایی شبگرد
که نور فشاند در ره تو
آن طره ی مشک افشان

زندان دل چه تاریک است
محبوس عاشق در طی نظر است
که زنجیر بر تن زند
که این بند در عشق
چه دوران شیرین سپری دارد

درد و درمانم
هجر و فراقم
وصل و نیازم
همه در یک زنجیره است
آنم و بس
در بند عشق است


حسین رسومی

ماییم و شمایید و یک هزار سنگ خطاب

ماییم و شمایید و یک هزار سنگ خطاب
ماییم و شمایید و یک هزار تنگ شراب

رفتند همه و جان من تنهای تنها مانده
ماییم و شمایید و این همه رنج و عذاب

چون بر ما گذرد لحظه های تلخی عمر
ماییم و شمایید یک مثل قاب لعاب

خسته تن خود به آب زندگی بخشیدیم
ماییم و شمایید و این همه بیدار به خواب

این کوزه دنیا که صد پشییز قیمت بود
ماییم و شمایید و یک شکسته کوزه اب

گفتند که دریا تو نکن دوری ز جمعی
ماییم و شمایید دریغ ازسوال بی‌ جواب

بختم به تو گویم که دیگران یاد کنند
ماییم و شمایید و اخر فصل کتاب

گفتم به تو سازم و نسازی به دلم
ماییم و شمایید این دل پیرو تاب

دریا دریا دریا بیش نچرخ افتخاری
ماییم و شمایید و یک چرخ خراب

بس مانده به گهواره شیون زن
ماییم و شمایید و گریه های رباب


سیاوش دریابار

دریای محبتت شور شرف دارد

دریای محبتت شور شرف دارد
از بس که گلی،گل هم پیش تو کم دارد !
دریا دلیت حرف ،سخن دارد
لبخند قشنگت ارزش دیدن دارد
یک قلب اینجاست؟
که بخاطرت میل به تپیدن دارد.


مجید کاظمی زاهد

مپرس از من که من اندر چه حالم

مپرس از من که من اندر چه حالم
چنان گنجشککی بی‌پرو بالم

شبا گریه کنم روزا بسوزم
بسوزم از غمت هر دم بنالم

چه می‌دانی که بی تو جان جانان
مرا عمری نمانده در زوالم

اگر باز آمدی و من نبودم
ببخشا بر من و هم کن حلالم


فروغ قاسمی

از آن دور خبر داری ؟

از آن دور خبر داری ؟
آن انتها
پشت آن کوه بلند
ته شن زار ها
گندم ها را باد می رقصاند
آن دور تر ها گویی خبری از ترس سنجاب از مرگ نیست
آن دور تر ها انگار شاپرک شانه می‌کند روی شاخه ی درختان سنوبر موهایش را
آن دور تر ها انگار ایستاده است...
کسی منتظر
همیشه جغرافیا 20 بودم
الا زمانی که مکانت را نمی‌دانستم
و نمی‌دانستم آن دورهایی یا این نزدیکی ها
از تمام کوچه پس کوچه های شهر بگذریم
حتی از محل بوی زندگی در عبدالعظیم هم که بگذریم
باز آن دور تر ها احساس میکنم
بوی آشنا می آید
بوی زندکی می آید
شاید توهمی باشد در خیالم
شاید بلوف باشد مثل همیشه
و شاید هیچ گاه محقق نشود
اما من یقین دارم
آن دورتر ها
کسی ایستاده است به انتظار
شاید با عینک ته استکانی
شاید با سیگار اسی سبز
شاید با موهایی سفید
شاید با چشمانی کم سو
شاید با اعصابی ضعیف
شاید با کبدی چرب
شاید با قلبی آغشته به خون
شاید با عصا
شاید با خطا
شاید با خدا
آری شاید با خدا
آن طرف
آن دور تر ها
کسی ایستاده است به انتظار
و هنوز صبح طلوع می‌کند از آن دورها
و من همیشه منتظرت از راه دور هستم
چقدر تلخ و غمگین است رسیدن
به انتهای ماجرا
رسیدن به آن دورترها
و دیدن اینکه کسی به انتطار نبوده
و امید که تورا کشاند به سوی زندگی ...
آن دورترها خاکستری بود
باد بود
طوفان بود
غم بود
و هرگز کسی نبود


محمد قلعه نوی