ز چشم مست تو دیدم، جهانی را که حیران است
به هر گوشه ردای عشق، در این آفاق پنهان است
به پای دل چو افتادم، گریزان از همه دنیا
تو خود خواندی مرا آرام، که جانت نیز نالان است
بهاری از نفسهایت، دمید از خاک و آتشها
تو بارانی و من خاکم، که مست از بوی باران است
چه گویم راز دل با تو؟ که در چشمت هویدا شد
سکوت من صدایی شد، که در گوش تو طوفان است
بیا ای ماه شبگردم، چراغی در شب تارم
که بیتو شام جانم سرد، و هر خوابم پریشان است
دلم جز تو نمیجوید، سلوک عشق را بیتو
که در راه تو هر ویران، بهشتی از گلستان است...
ابوفاضل اکبری