کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

درسکوت سرد

درسکوت سرد
خیابان تنهایی را
بغل میکنم
سوز سگ کش سرما
نوازش میکند تن
بیجانم را.....
گاهی نقش می بندد
رد نفسایم بر
سنگ فرش
خیابان آری....
خلوتم را بهم نریزید
بگذارید من و این
استعاره ی عشق
بغل در بغل هم
معنا شویم!!!!
جان بازی میکند
دلم برای دیدارش
تو...کجایی
این روزهایم پر از
دلتگی ست....
نیستت را بغل میکنم
وبوی عطرت را هر
شامگاه حس ...
همین جایی !!!!
غربتت را می فهمم
آری دلتنگم!!!!


اصغر بارانی زاده

آتشی خورده به جان و جگر من که نگو

آتشی خورده به جان و جگر من که نگو
ترسم از دوزخ عقبی شده کم در نظرم

بس که بی تابم از این بی کسی و دلواپسی
روز و شب میکده ام ، در تب و تاب سفرم


امید امام وردی

وقتی نور

وقتی نور
در هزار تویِ تاریکی
گم می شود

و عقربه ی زمان
بر جمجمه ی شب
می چرخد...

تَلّی از خاطرات
می ریزد
بر بستر بی جانِ اتاق
و چشمانی
زندانیِ سکوت افکار می شود

و در ابدیتی غمناک
جاری می شود
هراسِ زیستن
بر غربتِ ناگزیرِ
خویشتنِ خویش.

فریبا صادق زاده

در سینه دارم غم فروان

در سینه دارم غم فروان
باغمم دست به گریبان
این درد کهنه نمیشه درمان
هر گز ندارد غم تو پایان
آتش گرفتم از سوگ یاران
ای غم هجران مرامسوزان
در سینه دارم یک بغض پنهان
پریشانم پریشانم پریشان
غربت نشینم بی سر و سامان
در خانهٔ خود هم‌ چون غریبان
آتش گرفتم از سوگ یاران
ای غم هجران مرا مسوزان
مرا زخاکم کردند گریزان
من می روم با دو چشم گریان
هرگز نبارد یک قطره باران
این گلستان شد بیابان
این پیکر ما گشته بی جان
این خانهٔ ما شده ویران
آتش گرفتم از سوگ یاران

ای غم هجران مرا مسوزان

رسول رسولی

دو چشمت سبز و جامه مخمل سبز

دو چشمت سبز و جامه مخمل سبز
وجودت چون گلی در دشت سرسبز

خوشا آن لحظه‌های سبز دیدار
که دیدم در دلت عشقم شده سبز