کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

پرستو کنج ایوان زار و خسته

پرستو کنج ایوان زار و خسته
به روی شاخه تاکی نشسته

از اینجا چون رود شهری به شهری
که صیادی پر و بالش شکسته


فروغ قاسمی

دل من را شکستی دلت بشکسته بادا

دل من را شکستی دلت بشکسته بادا
زدی خنده به اشکم به اشکت خنده بادا

به هر دستی که دادی به آن هم پس گرفتی
تو مُردی در دل من چه گویی زنده بادا

فروغ قاسمی

دل و جانم ز عشقت بی‌قراره

دل و جانم ز عشقت بی‌قراره
دو چشم خسته‌ام در انتظاره

به آن عهدی که بستم پایدارمی
بیا ای عشق من فصل بهاره


فروغ قاسمی

روزگاری ساده بودیم درشیارچین های دستمان

روزگاری ساده بودیم درشیارچین های دستمان
عطرگندم بوی خاک درمزارع می خزیدند
ساقهای سبزتاک
عشق بود و همزبا نی بین ما
دوستی ومهربانی واژه هایی آشنا
دشمنی و کینه از د لها جد ا
عطرنان تازه صبح تازه ای رامژده می داد
برکتی بود در وجود آد می
نه سلاحی نه گریزی.............
نه هجوم ونه ستیزی
خاک وآب وآسمان و ابرها
کد خدا ی مهربا نمان خدا
دستها راشستیم............
عطر گند م رفت
درشیار د ستها مان موج خون جاری گرفت
ساق های سبز تا ک هیزم آتش شد ند
خاک مرد و جای د وستی مردم آزاری گرفت
ازکجاحالا رسیدیم به کجا.............
کس نمی داند بغیرازکدخدا

کمال مومیوند

زمانی کنج بازاری، قدم می‌زد خریداری

زمانی کنج بازاری، قدم می‌زد خریداری
خریداری نمودش او، متاعی را به دیناری
کناری منتظر با اخم، می‌پایید هر راهی
به کنجی دید با چشمش، غلامی جفت اغیاری
خطابش کرد بیکاری، فلانی می‌بری باری
توانی بار من را ،روی کولت زود بگذاری
جوابش داد او آری ،چه باری سهم من داری
نهم بر دوش بارت را، کشم سنگین و دشواری
تناژی بار بر دوشش و می‌نالید از زاری
سه راهی بار بر پشتش، به سختی زد به او گاری
کناری پرت شد ناگه، کناری جفت انباری
خلایق دور او حاضر، نمیرد او به بیماری
جوانی زور در بازو ،غیوری مرد دلداری
بلندش کرد از پهلو، رسانیدش به بهدار ی
سپس بر روی دوشش زد، خدا بیند، گرفتاری
امانت را رسانم من، به هر صورت که پنداری
خیالت جمع ،بارت می‌رسانم دست بازاری
فراتر می‌برد بارت، نمرده رسم همیاری

ابراهیم خلیلیان