چوخ یولاری گُزلدیم
گُزلریم یولدا قالدی
گویده اوچان گُوگَرچینلری سایدوم
اما هیچ بری سنین مکتوبونو گتیرمدی
چولرده تک اوز باشوما قالدوم
آیلارجا یئل قوالانری سایدیم
اونلارداندا سنی سُروشدوم
اما هیچ بئری سندن دیمدی
چوخ ایلر گئچدی بیردن سنی گوردم
ایندی گّل قِیِدَک اوز کندیمیزه
سن سودا اُجاقینی قیزیشتر
منده سنین قوجاقوندا توتونلشیم.
ابراهیم سهیلی
باسلام
به دوستان عزیز درخواست ترجمه به فارسی در گروه های مختلف شد
اطاعت امر شد ترجمه فارسی اضافه گردید بسیار سپاسگزارم از همه عزیزان.
خیلی صبر کردم
خیلی چشم به راه موندم
تو آسمون کبوترای در حال پرواز رو شمردم
اما نامه ای از تو نیاوردند
تو صحراها تنها به حال خودم موندم
وتمام قاصدکهارو شمردم
از اونها هم از شما پرسیدم
..اما هیچ کدام از تو چیزی نگفتند
.........
سالهای زیادی گذشت یهو تو رو دیدم
حالا بیا با هم برگردیم داهات خودمون
تو تنور عشقمونو گرم کن
منم در آغوش تو دود شوم.
ابراهیم سهیلی
تنهایی
وسعتی محصور دارد
در چند ضلعی نامنتظم
به گوشه های گمشده از آرزوها
چونان که ناکامی ها
با دستانی کوتاه و بلند
دست در دست هم
برکه ای گود افتاده
برای غوطه کردن من ساخته اند
مجید ایمن نژاد
کنار دریا
آنقدر از عشق تو گفتم
دریا با موجاش به خواب رفت
تو ساحل
با اینکه نبودی
چقدر با تو قدم زدم
دکتر محمد کیا
بدبیاری را ببین بر صفحه شطرنج خویش
گشته ام مات رخش از بس که ما را کرده کیش
به دریا میزنم فصل به دریا رفتن است
گویدم دل از چه میترسی شنا میکن به پیش
فروغ قاسمی
خواستم ز آن چشمان تو، اسرار حق را رو کنم
پیوند وصلم را به دوست، نزدیکتر از یک مو کنم
خواستم که برچینم زجان،این ظلمت و جور زمان
صیقل زنم بر قلب خویش،هر غیر تو جارو کنم
خواستم که این طوق مهین،کز سر جهل گردن زدم
پاره زموی زلف تو ،کمان آن ابرو کنم
خواستم چو فرهاد زمان،تیشه زنم زین کوه نفس
از بن و از ریشه کنم،همچو پر یک قو کنم
خواستم که بردارم ز چشم، این پرده ی پر فتنه را
تیزبین تر از شاهین شوم، در دید توهمسو کنم
خواستم چو پروانه به شمع ،مستانه ی نورت شوم
پیله زجان چو برکنم ، رها تر از آهو کنم
خواستم به بام خانه ات،مأمن گزینم دائما
هوهو به قصد قربتت ،چون کفتر یا هو کنم
خواستم به شهر جان تو، من شهره ی جانان شوم
مجنون تر از مجنون شوم ،نیکو تر از نکو کنم
خواستم چو آن منصور یار، وز شوق وصل گردم به دار
مست لقای تو شوم ،نه قصد هر سبو کنم
خواستم به کوی نور تو ،پروانه ای دوار شوم
از جان خویش صد بگذرم،بی باک زهر عدو کنم
خواستم به چشم اهل دون،از حال خویش گردم برون؟
قدم نهی بر دیده ام ، این جان خویش خوشبو کنم
گوشم شنید این پند ز دی،از مرده گی گردی به حی
در خود فرو گر من روم ،خدا زخویش یکسو کنم
سید ایوب محبی