شبی باران می آمد
سایه از سایه لبریز بود
سیاهی از سیاهی
برگ از عشوه ی گیسویت برای باد
حوض از بوسه ی ماهی
ناگهان کوکبی رویید
از هم آغوشی فلک با ماه
خاک بابونه را باردار بود
و می رقصید علف،به ساز تکرار رودخانه
یک نفر آمد
گذر کرد از سیاهی ها و این تکرار سایه ها
ولی هرگز ندید
چشمان کوکب را
محدثه برزگر
می بوسم
چشمان درد کشیده ات را
ایرانم
می دانم...
روزی در آغوشت
خورشید
فوران می کند
از قعر تاریکی
و قندیل ها
آرام آرام
فرو می ریزند
و همگی سر خواهیم داد
شادترین
ترانه ی زندگی را.
فریبا صادق زاده
چقدرمردم اینجا مهربانند!
از راز وناگفته ها آگاه دارند
اگردیدند پاپوشی نداری
برایت پاپوشِ بجا میسازند
اگر دیدن سرت کلاه نداره
میگن سرده سرت کلاه میزارند
اگر دیدن کلاهت خیلی تنگه
کلاه گشادتر روی آنها میذارند
اگردیدند هوا گرم شد ه وعالی
کلاهت راگرفته، افسوس وآه میذارند
چون لباست کهنه هست وپاره وپاره
برایت وصله های نابجا میگذارند
چون فهمیدند کم سواد چیزی نداری
حسابت را خالی، جاش هوا میذارند
گرخواستی در این جا خانه ای بسازی
نانت را آجر کرده ،برات دوا! میذارند
روزگار جالبیست این روزهای بامحبت
خالی میکنند جیب را درجا نوا میذارند
ای (ولی) هرچه گفتی طنز ِ بی صفابود
دگر شوخی بیجانکن تورا تنها میذارند
برگرفته ازمتن منسوب به مرحوم حسین پناهی
ولی الله قلی زاده
شد سوالی از جواهرها و در یک لحظه عقل
گفت مروارید و الماس و طلا، دُر و عقیق
قلب خندید از میان سینه بی تردید گفت
گوهری بهتر از آنها میشناسم من، "رفیق"
مرصاد رسولی
از تاریکی و وهم، شناور زاده شدیم
بی دست وپا به جهان آورده شدیم
بودیم چندی روی زمین به جدال
به برزخ وهم دگری افتاده شدیم
عبدالمجید پرهیز کار