نوری از روزنهی بختِ سپیدارِ ثواب
اشتیاقانه نظر کرد به احوالِ کباب
آتشین بود نشیمنگهِ آن شُعلهی نشین
محوِ نور بود بلند شد نفسِ آهِ کباب
اشکریزان کباب نالهی طوفانی داشت
هیچ نفهمید که نور باعثِ آه بود کباب
آنکه با جنس خود آمیخت رسید آرامش
غیر آن کرد چشید مزهِ جانسوزِ کباب
دخترِ تاجرِ مشهوری دل انداخت شبان
غضبِ دیدِ پدر دید و ندید بویِ کباب
پسرِ کوزهگری یاد گرفت فنِ گوهر
تاجرالدولهِ دهر شد چشید بویِ کباب
آنکه اقبالِ گردون به سمتش چرخید
هم و دم همدم اویند رود سوی کباب
حافظ از دغدغهی چرخونک چرخِ فلک
دیده چرخاند و ندید آهِ جگر سوزِ کباب
حافظ کریمی
از سبوی
شکسته چشمانش
چشمه ی خون
جوشید
وز چشمان من
شراب کهنه خاموش ...!
جوش و خروشی ست
در شروع یک آفتاب .....!
محمود رضا فقیه نصیری
ای خـدا آیــا جـوابــم مـی کنــی
بعـد از ایمانــم عـذابـم می کنی
مهـرِ تـو یـارب مـرا بـاشد به دل
گـر بـرانی تـو ز خود، گردم خجل
چشمِ امیدم به لطف و رحمتت
رد کنـی ایـن بنــده را از درگهـت
عـذرِ تقصیـــر و گنـــاه آورده ام
مـن بـه عفـوِ تـو پنــاه آورده ام
دور از ذاتِ تـو بــاشـد ای خــدا
گــر بـرانـی از درِ خـود ایـن گـدا
کاشکی اهلِ سعـادت می شدم
بهـرِ قُربت در جـوارت می شدم
سلیمان ابوالقاسمی
عاقبت صحرای ما هم غَرق باران می شود
می رسد روزی که ایران چون گُلستان می شود
هر شب تیره سحر در پیش دارد ای وطن
پشت ابر آسمان خورشید نمایان می شود
رسول رسولی
زلفِ تو بوی مرا بُرده به باد
اشکِ من از درد شد،رودِ گشاد
من بمیرم بی کسی دردت فزود
داغ تو آتش به جانم برگشود
بعد چندین سال آمد یار من
بار دیگر بست کار و بار من
از سنندج که گذشتم یاد شد
خاطراتت در دلم چون باد شد
دیگری آمد غمم از دل گسست
با وجودش آتشی بر دل نشست
بار دیگر شادو خندانم بکام
دردو غم هایم بدادم من بدام
میثم باوی