با پستهی خندانـت خندیدی و بگذشتی
برکشتهیِ چشمانت خندیدی و بگذشتی
گفتم که بود جانم جانِ دگرت، ای جان
جانا ز چه بر جانت خندیدی و بگذشتی
مهدی سلحشور
رخت همچون کرانِ آسمان است
دو چشمت رنگ پندار و گمان است
چو چشـمت بازتابش بر رخ افتد
تو گویی چهرهات رنگینکمان است
مهدی سلحشور
ای یـار آرمانی، دانی چه را تو مانی؟
مـانی نگارهای را، از کارهای مانی
بسکسکه پیشِ چشم و، راهی به دل ندارد
از دیده رفتهای تو، در دل همیشه مانی
مهدی سلحشور
من را برگی از زندگی ببینید
در پیچیدگی ها ساده ام ببینید
زیر باران ها آزادم ببینید
در میانِ شعله های آتش عاشقم ببینید
من از طوفان ها آمده ام
در آسمانِ صاف
آن پروازِ زیبای پرنده ام ببینید
آن وزشِ باد در دشت های وسیع
رقصِ سبزه زارهایم ببینید
من آن امواج دریاها
که می کوبد بر صخره ها
من آن شب های دریا
که نقش می بندد عکس ماه
آن دل های رنگین و شاد
دیوانگی های کودکانه ام ببینید
ببینید آن چه ماندنی نیست
که امروز را فقط امروز ببینید
بخوانید از چشم ها
آن دوستت دارم را بخوانید
بگیرید معنایی از بی معنایی
آوازِ معنای زندگی را بگیرید
آغاز و پایان را چه بود
زمانِ بودن را ببینید
محمدعلی ایرانمنش
کسان بسیاری
درخلوت من قدم می زنند
تنهایی ام را شبانه
از سمساری ها خریدم
پیچیده لای بقچه ای
انگار هزار و چند صد چشم
حتا بیشتر
عینک از نگاه برنداشتند
تا برسم به خودم
_چقدر بوق میزنی
کسی که از من سبقت گرفت
خودم بودم
کمی آشناتر بودم از آن یکی خودم
دهان خفاش ها باز مانده بود در چشمانم
وبه مردمک هایم
کوکتل مولوتف هدیه می دادند
سال ها پیش قبل از آنکه
منفجر بشود
بلند بالا سروی بود آن دیگر من
پاهایم هر چه کش می آیند
دراز تر می شود نرسیدن
وارواح هی روی دوشم آوارتر
به گوش هایم التماس کردم
ساکت باشند
ساکت باشند
من های خلوتم گوش نمی دهند
وهیاهو بعد از رعدی هولناک
بلند تر شد
خودم را از بقچه بیرون آوردم
ازدهانم عروسک های مرده ای می ریخت که گویا سال ها در خلوت بقچه ای زیستن را مرده بودند
کسی مرا بیرون نمی شود
عباس جفره