راه زندگی من،
هرگز بدون تو نبود،
این دست من،
این دست تو.
دکتر محمد گروکان
دستهای رهاشدهام،
نه از سرِ خستگی،
که از تو خالی شدهاند.
چون شاخههای شکسته در زمستانی بیپایان،
در انتظار برگی که هرگز نیامد.
این دستان،
تنهایند،
سرد و تهی.
انگشتهایم،
چیزی جز سایهای از لمسهای تو نیستند،
ردی از گرمایی
که تا مغز استخوانم را پر میکرد...
و حالا، رفته است.
خالی شدهاند،
از نوازشهای بیپایانی که
حالا در حافظهای دور گم شدهاند.
هر لرزش،
در اشتیاقی که دیگر نیست،
به سکوت بدل میشود.
هر امتداد،
به دیواری رسیده که تو
پشت آن ماندهای
و من اینجا،
باقیماندهام،
با این دستهای تهی.
دستهایم،
که روزگاری سرشار از تو بودند،
حالا مثل ظرفی شکسته
که دیگر هیچچیز در آن نمیماند،
فقط بوی جدایی را حمل میکنند؛
بویی تلخ و سوزناک،
که هر بار
به خاطرهای از تو چنگ میزند،
و باز به من بازمیگردد
تا بار عشقِ گذشته را
بر دوش بکشم.
چگونه شد که اینچنین تنها شدند؟
چگونه شد که در آغوش تو
به نقطهای تهی رسیدند؟
دستهایم،
که برای ساختن تو بود،
اکنون تنها لبخند غمگینِ سرنوشت را
مینگرند.
رها شدهاند…
نه در آزادی،
که در زندانی از سکوت.
نه در سبکباری،
که در سنگینی فقدانی
که از تو مانده است.
این دستها،
روزی کتابِ عاشقانهای بودند،
اما حال،
کوچههایی خاموشاند…
بیهیچ گذرگاهی که دوباره
به تو برسد.
سودابه پوریوسف
من در کنار یادگارت بر دیوار
قاب سفیدی را
بر جای نهاد ده ام
در ظاهرش خالی ایست
از نقش و نگار
اما اگر از دیده ی جان بنگری
قصه ی شیداییم را خواهی دید
پنداری این قاب سفید
حکایت از دل من دارد رفیق
پاک و زلال
بی هیچ رنگ و ریایی
که: با شوق آمدم و
عشق را نزد تو دیدم و
درعین حسرت
اما با لبی خندان رفتم همین
آه! افسوس و دو صد افسوس
تو نخواستی بمانم رفیق
آری
شیدا جوادیان
ستاره ای
بر پیشانی من
نقش بسته است
خبر از طالع نو می دهد
ماه
فرا می خواند
و زهره
چشمک زنان
به مطرب دف زن
اشاره می کند
بزن...
آسمان
پرده ی سیاه را کنار می زند
و
ستاره ی کوچک
با دامن نقره گون
باله می رقصد...
فروزان احمدی
ای جان من ، جانان من ، ای تو شه و شاهان من
روحت به دل ، سامان من ، ای تو مه تابان من
یارم شدی جانم شدی، سبزه، دل زارم شدی
بر من نگهبانم شدی ، ساده! تو دلدارم شدی
جانا تویی درمان دل درد و غم پنهان دل
یارا شدی غمخوار من، من تک شدی جیران من
عاشق شدم بر روی تو بازنده ام بر بوی تو
هر جا روم مقصد تویی با پا روم بر کوی تو
مجنون منم در راه تو آواره و شیدای تو
آواره و شیدا منم در راه و در پیدای تو
جانم شدی یارم شدی معشوق و هم معبود من
هر روز این چشمان تو قبله شود ، مسجود من
بویم تو را جویم تو را بر کس نمیگویم تو را
در دل کنم صاحب تو را از بد نمی جویم تو را
لبخند و هم خندیدنت بر من نگه دزدیدنت
قلبم شود بی تاب تو وقتی تو را میبینمت
نور دل تارم شدی چون صد ملائک بر سرم
رخ چون گشودی جان دل من چون ملائک بر پرم
سیب همان آدم تویی حوا شدی در یاد من
صد حیله ها آورده ای حق برده ای از یاد من
دیوانه ام بر یاد تو ویرانه ام ویرانه ام
با یاد تو من از جهان بیگانه ام بیگانه ام
دیدی مرا دیدی مرا دیدی مرا ای جان دل
دیدم تو را دیدم تو را دیدم تو را جانان دل
شمعم تویی پروانه ام من عاشقی ویرانه ام
بر گرد تو دایر شوم من عاشقی جانانه ام
بی فایده است اشعار من بر خوبی ات گفتار من
این شعر من شعر است و تو بنگر بر این رفتار من
خواستم تو را من از خدا این خواسته ام با آن جدا
کم کم خدا خواهد عطا بر من تو را ای خوش صفا!
حرفی نمیگویی از این عشق و غم تبدار من
حرفی بزن با من دلا ! تا تو شوی غمخوار من
خواهم تو را خواهی مرا او خواهد و خواهد شکست
آغاز شد اقرار ها مهرت به دل خواهد نشست!
گر تو بدم گویی به کس من بد نمیگویم تو را
از راه بد از گاه بد هرگز نمی جویم تو را
معشوق من معجون من یارا دل و جانم بیا
من بد کنم زندان شوم جانا نگهبانم بیا
ای روح اشعارم بیا ای سیب تبدارم بیا
من بی تو هیچم ماه من ای یار غمخوارم بیا
چندین بگویم کم شود بر روی زیبای تو یار
ماهم تویی جانم تویی ای خوش رخ و ای خوش عذار
قلبم شود شیدای تو آشفته و لیلای تو
موزون کند اشعار من آن خنده ی زیبای تو !:)
نازنین راضی