در نگاهِ ما، دنیایی از عشق، پنهان است
زبانِ لبها، خاموش، در دلِ جانِ ما
مغروریم و ترسان، از گفتنِ این راز،
که عشقِ ما، در مردمک ها، جاریست لرزان
چشمها به چشمها، گویایِ همه چیز،
در این سکوتِ شیرین، دلِ ما میتپد،
عشقِ ما، در چشمها، با بیانِ بیصدا.....
عذرا برون سرا
دل من پر زده از شوق نگاهت تو کجایی
رخ تو پر شده از مست نگاهت تو کجایی
بروم در پی ساقی بشوم یاور باقی
شده ای مجرم و یاغی به گواهت تو کجایی
تب دیوانگی ذوق محبت به دلم شد
تو بگو مومن یاور که به آهت تو کجایی
شده ام مست خرابات دو عالم ز نگاهت
که شدم پست گناهم ته چاهت تو کجایی
که غلام ادب و مهر لبانت شده ام، پس
برسان ذره ی آبی به پگاهت تو کجایی
شبِ باور به دلت، گوشه ی قلبت نگهم دار
که شدم مست دو چشمان سیاهت تو کجایی
منِ سرباز محبت، تو هوای دل من دار
که شدم مست و فداییِ سپاهت تو کجایی
نم باران بزند چتر نباشد همه تن خیس
غم یاران برسد تا به تباهت تو کجایی
تو مسیر کج من را که کنی راست خدایی
برسم بر سر کویت، سر راهت تو کجایی
دل من گرم به چشمان و لبانت همه ی عمر
شده ام مومن و یاور و پناهت تو کجایی
همه عمرم به فدای قدم پاک و نظیفت
که تمامی تلاشم به رفاهت تو کجایی
شب دلدادگی من شده لبریز تبسم
به فدای خط و خال لب ماهت تو کجایی
تو تمام همه آنی که بخواهم همه عمرم
که تو چون یک ملکه بنده که شاهت تو کجایی
به سعیدا برسان لطف و وفایت تو گلی چون
رز و نرگس گل سرخی ز گیاهت تو کجایی
سعید مصیبی
چایی اگر مهمان کنی من را خریدارت شوم
مجنونترین پیمانه ی لب سوز بازارت شوم
من را اگر در کافه ی پیمانه نوشت جا دهی
خود باده گردان لب سرخ و شکربارت شوم
جامی بگردان نازنین! با ساغر چشمان خود
شاید که با چشمک پرانیها خودم یارت شوم
لبخند تو مثل گلی آرام بخش درد ماست
باید برای چیدنش هر لحظه بیمارت شوم
یخ کرده ام از سردی طرز نگاهت نازنین!
چایی بریزان با نگاهی گرم، تبدارت شوم
علی اصغر رضایی مقدم
شب نشسته بود به بالین پنجره ام
کلاغ های سیاه آسمان صبح را بلعیدند
کبوترها هراسیده چنگال نجات خود را
به آسمان شعرهایم کشیدند
سایه ای بال کبوترها را می چید
و خون چون سیبی سرخ
بر درخت وجودم جوانه می زد
عنکبوتی
بال های کوچک مرا به سیاهی شب می دوخت
و باد زمزمه می کرد:
اعلامیه ها را دیده ای؟
زنی از آغوش پنجره پریده است
گفته بودم که زن ها نمی پرند!
من هم دیده بودم
رقص صدها قاصدک سپید را به آسمان صبح
به آسمان بیداری
به آیینه های حقیقت
خواب کمی از پیاله ام نوشید و خندید
بال هایم را چیدند
خون در چشمان صبح جوشید
سحر رسیده بود
من اما پریده بودم آن شب
از پشت بام شعر....
فاطمه الهی شیروان
سایهها را برگرفتم، تا نسوزد جان مرا
شعلهور شد یاغی کان، ای دل! این طوفان چرا؟
مات و مبهوت تو ماندم، در شرار و سوز تو
یار بودی، سازگار، با من، این عصیان چرا؟
علت این سوختنم هرگز نشد پیدا به من
راز این بزم جگرسوز، این همه پنهان چرا؟
چشم یاری داشتم از یار بیهمتای خود
تا بدانم سرنوشتم، تهمت و بهتان چرا؟
لرزهای افکندی، آتش شد نگاهم بر کباب
غرقهام در اشک سوزان، لایق هجران چرا؟
در شب خاموشی خود، افروختم شمع امید
سوختم در آتشت، طوفان بیپایان چرا؟
جامهی باران شدم، بر سینهات آرام و دور
نالهای پرپر زدم، رفتی چنین گریان چرا؟
هر نفس با یاد عشقت، آتش دل زنده شد
سایهای در شام تارم، نور بیپایان چرا؟
لالههای سوخته هر دم میفرستندت درود
در غم هجران خود، آسایش باران چرا؟
در تب و تاب نگاهت، سوخت بال و پر مرا
غیر حسرت هیچ با تو، همدم نالان چرا؟
کاش می شد لحظه ای خاموش گردد این بلا
عاشقِ نور سپیدم ، غفلت و حیران چرا؟
این غزل پایان ندارد جز به آهی از جگر
تا تو باشی شعلهور، آرامش اذهان چرا؟
حافظ از اسرار عالم کس نباشد باخبر
سوز، با سوزان مدارا، لغزش ایمان چرا؟
حافظ کریمی