این رسم جهان است که شود مرغِ همسایه غازِ تو
نوایِ آنکه در باغ نیست ؛ نغمه ای از سازِ تو
ای بشر چُنان غریب است این شیوه رفتاریَت
تاکنون کسی نگشوده حلقه ی این رازِ تو
تا که بینی مهرِ زیادی ؛ به ناگه سنگ میشود قلبِ تو
دگر هرگز نبیند کسی آن روزگارِ قبلِ تو
آبِ دوستدارت گِل میکنی ؛ بر رود دیگری پُل میزنی
بر چشم آنکه خواهان تو نیست بهرِ دیدنت ؛ ملتمس زُل میزنی
به دنبال یافتن برکه اش به هر بیشه تو سر میزنی
به هر درب به رویت بسته ای ؛ ذلیلانه در میزنی
خواستار آن کس که به تو زخم و نیشی زده
برای خواهانت ؛ آن گرگِ روبَه صفت که نقابِ میشی زده
عاقبت این است که نه عشق بر سرسراهت
نه آنکه برگزیدی مانده به پایت
از اینجا رانده و از آنجا هم مانده شوی
نیست جز کنج خموشِ ندامت ؛ یک دانه جایت
آنکه روز و شبش را با یاد تو چشم و دیده تَر می کند
عاقبت فکر از سر و مهر از دلش دَر می کند
یک روز تو هم لیلا شوی
آن لیلایی که عمر مانده ؛ بی مجنون روزگار سَر میکند
سید علیرضا دربندی
نفس سنگین و سینه پر درد
بگو تاکی بنالم ریزم اشک بر درد
بگو من بدم یا تو شدی بد
گمونم زندگی با ما شده بد
شدم عاشق دادم دل از دست
نبود خیری وخود دادم از دست
نه میبینم کسی من بهتر از تو
نه حتی عاشقی عاشق تر از تو
نه چشم دارم که دوزم چشم بر غیر
نه دل دارم ببندم بی تو دل بر غیر
گرفتی از من هرآن چیزی که داشتم
نه تو ماندی نه آن عمری که داشتم
مرا پیر کرده در جوانی بازی عشق
برو که دلم زار و بیزار از بازی عشق
رویا جلیل توانا
در خیال خود چه پنهان کرده ای
فکر ما را هم تو مهمان کرده ای
فکر ما و این خیال زخمی ش
مثل فردایی که ویران کرده ای
روزگار از بی صدایی ناله کرد
درد ما را هم فراوان کرده ای
درد ما دردی به نام یک وطن
درد ویرانی به ایران کرده ای
ای صدای خسته و بیمار شب :
" در خیال خود چه پنهان کرده ای "
صابرخوشبین صفت
صداب آب
تو
من
و تمام بوته ی بی ریا
که مجرای حیاتند
مرا به زمزمه رساندی در این انزوا
که میشنوم
که شقایق پشت پیشانی بند سرخش
برای کوه
سرود طلوع را
و آن طرف خورشید ، منتظر
بر بالین شب
تا داروی نور را
بر گرده ی نسیم نغمه خوانی کند
چقدر هستی ناشا !
طبع ت
نهضت مهرست و من از این دریچه
به هستی مینگرم
چاک چاک سینه ای و تلاقی پیشانی
بر خاک
و در این نماز مقبول
ایاک نعبد و ایاک نستعین
و دلم
سر از این
سپیدای قشنگ پر معنی که سنگ فرش سکوت ست
بر نمیدارد
در این دامن کوه
که من اسمش را یاسین گذاشته ام
هیچ پوپکی
سر بر بدن ندارد
و اهلی را میبینم که عصاره ی کتابند
غریب ماندم در این دهر
که اینجا هیچ کس
با سحر
نسبتی ندارد
و رفتن را
به شماره نشسته ام و احرام شیدایی بسته ام
ای باغبان
بادبادک های رنگی ام را
بخوان
و کوچه در کوچه فریاد کن باد را
تا پرواز را
برای این شال حریر
معنا کنم
فرهاد بیداری
شمع روشن در کنار طاقچه
من کنار آتش
در کنارم سهراب
شعرهایش نزدیک
اشک ، باد ، باران
آفتاب نیست اینجا
من دلم بی تاب است
نیست اینجا همدمی جز سهراب
باد می آید باز و کمی ریزش احساس به خاک
شعر می خواند سهراب
خانه دوست کجاست
سید حبیب الله مرتضویان دهکردی