سلام ب تو ای فرزند خیالی
سلام کوچولوی نازنینم،
نمیدانم صدایم را در باد خواهی شنید یا نه…
نمیدانم وقتی باران میبارد، دلتنگیام را حس خواهی کرد یا نه…
اما میدانم،
می شد به دنیا بیایی،
در آغوش من، با چشمهای او…
ولی مادرت رفت.
با رفتنش، تو را هم برد.
نه لباس نوزادی خریدیم،
نه اسم انتخاب کردیم،
نه شبها خواب دیدم که تو به دنیا آمدهای و اولین بابا را گفتی…
فقط یک رؤیا بودی
که در دل من ماند و هرگز نفس نکشید.
من هنوز بعضی شبها با تو حرف میزنم.
نه به خاطر اینکه دیوانهام،
به خاطر اینکه هنوز دوستت دارم،
همانطور که مادرت را…
همانطور که زندگی را پیش از رفتنش…
اگر بودی،
برایم چراغی میشدی در این تاریکیِ بیپایان.
فرزند نازنینم…
تو در دلِ دلی بودی
که دیگر برای من نمیتپد.
در نگاهِ چشمانی
که رو از من گرفت و رفت.
اگر میماند…
تو شاید حالا در آغوشم بودی،
با لبخند کوچکت،
دنیای خستهام را دوباره معنا میکردی.
میدانی کوچولو؟
هر بار به رفتنش فکر میکنم
دلم بیشتر برای تو میگیرد.
برای دستهای کوچکی که هرگز
دستم را نگرفتند.
برای چشمهایی
که هرگز به من خیره نشدند.
تو فرزندی هستی
که در سکوتِ جدایی مُرد…
نه در تن،
که در خیال،
در رؤیایی که دیگر تکرار نمیشود
تو هیچگاه نمی آیی،
دوستت دارم،
بی آنکه دیده باشمت
وحید ایازی
صدای تو آمد نفس شد سکوت
دلم به خودم عشق کرد ثبوت
تپش قلبم شد هزار
مرا با خودم تنها نزار
چه تاریک چه سایه تو خورشید باش
برای تنهایی یک تهدید باش
تو آنی که من را نفس می کشی
مرا بیرون از قفس می کشی
مرا به آزادی خواهی رساند
به اوج شادی خواهی رساند
بهشت را نباشد شادی اینچنین
شکست خواهد خورد غم سهمگین
چو قلبم به قلبت گره خورده است
غم غریبی در آن مرده است
تمام جهان با تو کافی است
نباشی جهان ناکافی است
مهدی فلاح
با این همه افسونگری و صولت و ماهی
دل را کنی آوار به طوفان ِ نگاهی
انشای غزل با تو قشنگ است، نباشی
شعرم نمی ارزد به پشیزی پر ِ کاهی
بی عشق تو حالم شده ایران ِ کنونی
درمانده و زخمی شده و رو به تباهی
من بنده ی بی چون و چرای دل ِ خویشم
گفتم که زمن صحبت ِ سنجیده نخواهی
کس با خبر از کثرت دلتنگی من نیست
جز شعر و شب و اشک و نم ِ دفتر کاهی
شهبازم و تو صید منی بی برو و برگرد
ببهوده تقلا نکن ای کفتر چاهی
گفتم به چه تشبیه کنم لعل لبت را
وحی آمد و فرمود ؛ به رقصیدن ِ ماهی
محمد علی شیردل
وقت دلدادگی صبح
امان از کف من
می برد مست نگاه پر از جذبه ی تو
همه ی حال خوشم وقت سحر
زل زدن ...خیره شدن ...محو شدن
در قشنگای همانکنج نگاه
وای از پیچشش موهای تو و عطر تنت
وای از این همه ناز و عشوه
که تو در کنج نگاهت داری
صبح یعنی تو و چشمان پر از راز تو جان
صبح یعنی من و دلبستگی تام و تمام
صبح یعنی من و تو در تب آغوش و بغل
صبح یعنی دوسه جین بوسه و صد بار فشار بازو
صبح یعنی مُدام غلت زدن ...پیچیدن
صبح یعنی تو ...غزل ...عیش...تمنا و هوس
صبح یعنی خودتو
صبح زیبا و دل انگیز درود
به تو می بالم من
و به شوق تو و دیدار تو جان
هر سحر تا دل صبح
به تو می اندیشم
جان جان....
جانجهان....
دوستت می دارم
دوستت می دارم
دوستت می دارم
حسین گودرزی
شباهنگام
میان نخلهای
سربریده
و
ایستاده
در
خاک
و خون
سنج و دمام
"با نوای کاروان"
را
با
موهای
رها شده ی
دختران شلمچه
پریشان
می بافند
"این کاروان عزم کرب و بلا دارد"
آهنگر
آهنگ را بر موجهای تاریک
می کوبد
و
کارون
خشمگین
آتش
" الرحیل ای عاشقانه "
را
با نوحه
می بافد
سیاه چشمان
تشنه
و
رها
از جیغ اسارت
در
قعر گرداب
خاموش
بلعیده شده اند
و
کاروان
هنوز تا هنوز
نغمه ی
"سوی حسین رفتن لطف و صفا رفتن "
را
خاطره دارد
منیره کاوری