کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

ریسمانی از واژه‌ها، از حرف‌های دلم

ریسمانی از واژه‌ها، از حرف‌های دلم
در یک گنجه‌ی خالی،
قایمکی از آدم‌ها دارم...
گاه برون می‌آیند و
می‌نوازند شانه‌هایم را
گاه برای دردهایِ سَرَم، مُسکّن می‌سازند
گاه قلب پُردردم را، زیر زبانی می‌کنند تجویز
واژه‌های احساسی‌تر هم،

می‌بوسند از پِی‌ هم، پیشانی‌ام را
زهر قِصّه‌ها پر می‌کشد
آرامش از راه می‌رسد...

شُکر خدا! که در بن‌بست‌ترین حالتِ دنیا
خیال را داریم
واژه‌ها را داریم
نوشتن را داریم...
دلمان گرم به این است که
سازِ بدکوک زمانه،
کوک هم نشود،
خیالی نیست،
حال ما بد نیست؛
ساز ما کوک است...

سیمین زندیه

تو از آن دست لبخندهایی

تو
از آن دست لبخندهایی
که به باران می‌ماند،
وقتی بی‌خبر
بر دلِ خسته‌ام می‌بارد.

صدایت
مثل یک ترانه‌ی بی‌نقاب است
صاف،
بی‌دروغ،
بی‌حاشیه.

چشم‌هایت...
نه برای فریب،
برای دیدن آفریده شده‌اند.

و من،
در سکوت نگاهت
چیزی شبیه آرامش را
یاد می‌گیرم.

تو از کجا آمده‌ای، الهه؟
که مهربانی در دستانت
چون نسیم می‌رقصد
و بودن‌ات
ساده‌ترین شکلِ زیبایی‌ست؟

نه…
تو فقط یک نام نیستی
تو اتفاقی هستی
که هر دلِ عاشقی
روزی باید تجربه‌اش کند.

مهرداد بزله

نشسته بَر سرِ دلم دوباره انتظارها

نشسته بَر سرِ دلم دوباره انتظارها
کمانه می‌کند نفس در عمقِ روزگار ها

چه نقشه ها برابرت برای سیر دیدنت
کشیده بود ساعتم کنارِ زهرِ مارها

مترسکان دوان دوان به رسمِ گریه ی زنان
بُریده اند آسِ دل میان پنبه زارها

تو با جنینِ حسرتم تلاقی سِتَرونی
در انتقامِ زندگی کجایِ قصّه ی منی؟

برای لافِ غیرتم کنار دردِ خودزَنی
طلوعِ باد کرده ی کِشاله های گَردَنی

هجوم تاولِ غمت رسیده روی استخوان
تو را قسم به ثانیه تَقیّه کُن کمی بمان

چرا صدا نمیزنی دعای مِه گرفته را
شتاب کن که گم شده کلیددار آسمان

مدام زَجر می‌کشد هوای بی قراریت
حکایتی است بعد تو نوایِ دستِ اَلاَمان

شبِ هُبوط نوشِ تو دهانْ، ترانه پوشِ تو
زمانه مَستِ هوشِ تو کرانه در خروشِ تو

به جز چهار گوشِ تو به پای ساقدوش تو
چقدر دِلْ تباه شد برای شالِ دوش تو

به استعاره شَک نکن فدای ساحتِ سَرَت
مرور کن بهانه را در التماسِ دفترت

پناهِ فعلِ من تویی جِناسنامه ی شِفا
دخیل بسته دَم به دَم در انزوایِ مَصدرت

تو شعرِ عاشقانه ای میانِ قبرِ سینه ام
نَکیرِ دل سپرده را ببخش روی پیکرت

چه اشکها که در غَمت فدایِ آستر شده
هُنر نَمور گشته و مِداد دَر به دَر شده

"گدای هیزِ کوچه ها دوباره مُعتبر شده"
دِلم دِلم دِلم دِلم دُچارِ دَردسر شده

گِرِه بزن نصیب را به دستهای آشنا
اِفاده چال کن ببین نشانه های بی صدا

در این فضای سَمّی و هزار توی در خَفا
به انزوا رسیده را بخوان به نام هَل اتی'

چرا هَراس میکنی میانِ زخم های خیس
بمان شبیه شاعرت در امتدادِ انتها

دکتر سید هادی محمدی

ترسم این است که تو رسوایم کنی

ترسم این است که تو رسوایم کنی
بی کس و بی دین و شیدایم کنی
ترسم این است که تو حیرانم کنی
مجنون نباشی این‌گونه لیلایم کنی
ترسم این است که تو گمراهم کنی
در خودم غرق باشم تو پیدایم کنی
ترسم این است که سیاه رویم کنی
ای الهه قاطی دیگر انسان هایم کنی
ترسم این است که تو بی ایمانم کنی
من فرشته باشم،طرد از دو دنیایم کنی
ترسم این است که از عشق بیزارم کنی
عاشقت باشم، تو بی‌رحمانه تنهایم کنی
ترسم این است مثل برگهای پائیزم کنی
از درخت افتاده و له در زیر پا هایم کنی
ترسم این است که دیوانه وار زارم کنی
از کوی خویش آواره ام تو بی مأوایم کنی
ترسم این است عاشق نشوی خوارم کنی
مرگ بهتر گر نباشی و اینگونه تنهایم کنی
ترسم این است من نباشم رخت دامادی کنی
با عروسی زشت باشی پیش خلق رسوایم کنی


رویا جلیل توانا

مرا عهدی است با شادی، که شادی آنِ من باشد

مرا عهدی است با شادی، که شادی آنِ من باشد
مرا عهدی است با غم، که غم همراهی دگر باشد
مرا ساز و نوایی مرا شور و صفایی دگر نیست
که بزم میان غم و شادی بزم میان من و من باشد
گرت پرسید از شادی نام من گویی
گرت پرسید از غم نام من گویی
گر حیران شوند زین مکافات، گو که این روزگار من و من باشد.

نادیا دادفر