سینهام
مثل اتاقی تاریک
پُر است از صدای گمشدهای
که با هر آه
در باد
پراکنده میشود
سیدحسن نبی پور
گفته بود کسی دیروز، جهانت واقعی نیست!
مِنّومِن کرد و سپس داد کشید
بخشی از آن هست و بخشی دیگر از آن نیست
یعنی چی؟
به خودم میزنم سیلی که تو هستی، وجود داری!
من شبحم یا که معلق روی زنجیر زمان،
لنگه پا منتظرم تا از آنجا فراتر نروم؟
به زمان سوگند که مهمترین چیز جهان است
اصلا تقصیر درخت انجیر نیست که امسال خشک شده و حال مرا بد کرده...
تحمل خاطرههاست قلب مرا تنگ کرده
طلوعش یک فرصت کوتاه غم انگیز بود
غروبش چرا پس اینهمه طولانی شده است؟
من به اندازه یک دنیا،
یاد و خاطره دارم از او، تا در این زندان ابد حوصلهام سر نرود...
میکند تکرار آن کس مذکور؛
بحث اصلا سر اینها نیست!
مسئله اینست؛ وجودت شده پوک
ناوگان امیدت شده سرتاسر پوچ
یک کلام همان که پیشتر گفتم
جهانت واقعی نیست...
امیدت تهیست،
بگویم بیشتر یا همینها کافیست؟!
سیمین زندیه
شب به شب در فکرِ عیب و نقص و نانِ دگران
کس نمیپرسد چه آمد بر زبانِ دگران
خویش را گم کرده، سرگردانِ وهمی پوچ و سرد
مینشیند در کمینِ استخوانِ دگران
در دلش هرگونه نور و مهر و شرم و رحم نیست
لیک نطقش پر ز وعظ است از جهان دگران
خشتِ خامِ خانهی خود را ندیده سالها
دست دارد بر بنای آسمانِ دگران
هر که خاک خویش را روبد ، غبارش می کنند
لیک میبالند بر گرد روان دگران
زهد میسازد به ظاهر تا به دل یغما کند
عیب را اما بجوید در عیان دگران
از ملالِ عمرِ خود درمان نمیجوید ولی
نسخه پیچد از سرِ درد و فغانِ دگران
هم صدای خویش خاموش است در وقت نیاز
هم شده فریادرس در امتحان دگران
گر جهانِ خود نمیبیند ز خاموشی عیان
سر فرو برده لبالب پشتِ آن دگران
سر به کار خویش باش فرزاد ور نه میشود
روز و شب عمرت هدر در داستان دگران
فرزاد دانشور
اگر از نسیم حالم را بپرسی..
.خبر از آهی میدهد که هر دم ناگاه از سینه ام رها میشود...
گر مرا پیش شبنم جویی از طراوت اشک هایم برایت قصه ها سر میدهد...
شاید بهتر باشد حالم را از مهتاب بپرسی ...
هر شب وقتی آهی پرسوز در سینه دارم و شبنم را به مهمانی اشکانم دعوت کرده ام...چشمانم ...
هر ضربان قلبم...میان تویی میچرخد..
که مهتاب را نشانه ای از حضورت دانستم...چون نسیم میان موهایم می دمد...
چشم بسته انگشتانت را تصور میکنم میان تار تاری که روزی وعده ی سجده به آن داده بودی...
من میان خود و تو، ماهی قرار دادم ...که در تنگ آسمان نه میرقصد و نه طنازی میکند...
او تنها چشمانت را برایم به یادگار آورده است که روزی در پسآن مرا به تماشا مینشستی
و من رقص و طنازی خود را میان روشنایی آن به نظاره مینشستم...گر امروز حالم را بپرسی..
.با تبسمی بر لب نگاه از چشمانت گرفته سر به سوی آسمان با نسیمی که میانمان می وزد
و قطرات شبنم بر روی گونه هایم ..گویم...خوبم...خیلی خوب
نادیا دادفر
از دیار باور تو می آیم
از دشتِ یقین
با پایِ برهنه
بر سنگلاخِ تبعیضِ
سبدی دردست
پر از سیب خاطره
زرد
سپید
قرمز
از سالهایِ نزدیکِ دور
گمشده ای دارم
آ
ب
ر
و
به جستجو آمده ام
آبرویِ رفته ی امروز را
در نگاه خاموشِ قهرمان دیروز
مریم ابراهیمی