کوچه پشتی

کمی حال خوب

کوچه پشتی

کمی حال خوب

شبی در خواب می دیدم

شبی در خواب می دیدم
به چشمانم نظر کردی
دو دست خود گشودیُ
به آغوشم سفر کردی
بزد برقی دو چشمانت
شب بختم سحر کردی
کمند آن دو ابرویت
چو تیری در نظرکردی
فلق گشته شفق زانکه
دو لعل لب شکرکردی
نهاده سر به آستانت
غمم از دل بِدر کردی
نمودی سینه ی خود را
به مجنون دربدر کردی
ز نون ناف اندامت
بَرِ این دل گذر کردی
بزد محراب فریااااد
نماز ت بی اثر کردی
قسم بر زلف مشکین که
از این حسرت حذر کردی
تقدیمی از طرف بانوی ایرانی


مرضیه فتحیان

بوده و باشد خلیج برلوح و قلب آسیا

بوده و باشد خلیج برلوح و قلب آسیا
می‌درخشد در جهان همچون‌ نگینی پـُر بـها

جان فدای خاک پاکت ای وطن ای، بهترین
مهرت ازقلب فرزندانت هرگز نمی گردد جدا

کوه و دشت و جاده هایت را بنازم میهنم
بهر آبادی تـو مـا میکنیم جان ها فدا

افتخار ما ست خلیج همچو نگینی برسرت
نام پارس چون تاج نقش بسته در سـَما

سال ها شد حاصلت بی آبی و رنج مدام
میکشیم ما رنج ها تا تو شوی دورازبلا

پرشکوه است نام زیبای تو در قاب جهان
قدر و نامت را همیشه پاس داریم منتها

چون گیاهی ریشه داریم در خاک پاکت ای وطن
کی توانیم ما ادا کرد حق مـَهـد و زادگاه

بس که شد اجحاف درحقِ تو ای ایران من
بهر استیلای نامت جان فـِشانیم از خلیج آریا

صدیقه جـُر

پچ‌پچی کرد مردی در گوشِ زمان

پچ‌پچی کرد مردی در گوشِ زمان
مردِ نامرد را چه باید گفت زبان؟

گفت زمان با لحنی از حزنِ فَرا
گو، امانی که ندارد هیچ امان

هر زمان مرد، رختِ "نا" بر تن کند
وقتِ طوفانِ جوانمرد است میان

بی‌وفایی ریشه‌ی نازایی است
مکتبِ نامردی کی زاید ژیان

روزگاران دراز است این چراغ
بی‌فروغ است در کمینگاهِ کیان

هر که آزادی طلب کرد بینِ ما
بندِ گرفتارش نمودند بندیان

خار گردد در گلستان تخت‌نشین
خارستان آید به چشمِ مردمان

مرد اگر مردانه، مردی خو کند
خارِ خارستان گلستان است جهان

آینه را گر بشکنی شد یک خطا
دل شکستی صد هزاران در زیان

با «لسان‌الحال» توان شد کهکشان
حافظِ دوران بجوئید: چیست نشان؟

در مسیر مردمی، مردی بجو
دان که نامردی ندارد هیچ نشان


حافظ کریمی

تَقوا سِپَرِ جان است در این میدانِ دَغا

تَقوا سِپَرِ جان است در این میدانِ دَغا
چُون چِراغِ رَهداری به تَوَحُّش زِ دَغا
در دلِ پاک، گلشن می دهَد اَثمَرِ پاک
می‌رَهاند از چَنگالِ شَیطان، پَرِّ پرواز

آبِ زلالِ تَقوا، ز زَنگارِ گُناه شوی
آیینهٔ دِل را بَرُوَد ز اَندوه، راز
کوهِ اِستوارِ تَقوا، نلَرزد ز طُوفانِ بلا
رهروِ راهِ حَق را نَبَوَد گُم در این گذرگاه

جامهٔ پاکِ تَقوا بپوش اندرین جهان
تا بِرَسی از دوزخ بِه بهشتِ اَمین پناه
کزین تَقوا کِه در این دیرِ فنا
نورِ هدایتش، رَهبَرِ جان بَوَد تا به نَها

شَطِّ رَوِشنِ تَقوا، ز موجِ فِتنه بِپَرِهیز
تا ز صَدف‌هایِ دِل، دُرِّ یقین آید به نما
بادِ خِرد را به بُستانِ جَنان وَر دَمِد
تا شَکُفَد گل‌هایِ اِخلاص ز اَندیشهٔ ما

شَمعِ تَقوا در شَبِ تارِ هَوا و هوس
پِروانهٔ جان را نِگَهدارَد ز آتش تُرا
مَریَمِ عِصمَت، تاجِ سَرِ پاکان نِهاد
تا ز گلویِ گُناه، عِطرِ پاکی آید به فضا

سِپَهرِ تَقوا، خورشیدِ هُدایت تابان باد
تا ز ظُلمَت‌هایِ دَنیا، رَها سازَد تُرا
کِه ز مَشرِق تا مَغرِب، نُورِ پاکی می‌دَمَد
آفَتِ تیرِ شَکّ را می‌شکَنَد تَقوا چُو فُولاد

حسین، بِه تَقوا گُفتۀ مَولوی گُذار
میِ عِشق است تَقوا، بادهٔ جانان بِه جَلا
راهِ اَهلِ دِل این است، رَهِ پاکانِ خُدا
پَایِ بَندِ گُلِ تَقوا، سَرِ بُستانِ عُلا


سید حسین مبارکی

دنیا عجیب تر می شود

دنیا عجیب تر می شود

هر لحظه که تنهایی هم

در من گم می شود

و سویی فراتر از او

در خود من معنا می شود ...


آذرخش
کویر آتشی بدون خورشید


معصومه زرنگار